Metaphysics & aims of creation
Dr Motaleb Barazandeh
اهداف خلقت انسان - دکتر مطلب برازنده
مآخذ: کتاب متافیزیک و شناخت روح، تآلیف مطلب برازنده، انتشارات نوید
هدف حضرت حقتعالي از خلقت انسان چه بوده است؟ « از كجا آمدهام آمدنم بهر چه بود؟ » بر اساس نظر عرفا، علما، فلاسفه، دانشمندان و متافيزيسينها، هدف خلقت انسان در سه كلمه خلاصه ميشود: شناخت، عبادت و آزمايش، كه در بين اين سه، شناخت از همه مهمتر ميباشد، چون خود پايه و اساس عبادت و آزمايش است. اگر شناخت باشد، عبادت هم متعالي، درست و كامل انجام ميشود و نتيجه ميدهد، اگر شناخت باشد، انسان در آزمايش و امتحان قبول و موفق ميشود، پس اگر شناخت نباشد، عبادت بيفايده و قبولي در آزمايش نيز محال است.
شناخت، انواع و مراتب مختلف دارد كه پايه و اساس آن شناخت خود و غايت و نهايت آن شناخت خداوند است. حضرت امام راحل همين مطلب را بدينصورت بيان فرمودهاند: « تمام زحمتها كه اينها كشيدهاند چه از حضرت نوح و حضرت ابراهيم گرفته تا آمده است اينجا رسول اكرم (ص) رسيده است تمام مشقّتهايي كه كشيدهاند و كارهايي كه كردهاند مقدمه يك مطلب است و آن معرفي ذات مقّدس حقّ است. كتابهاي آسماني هم كه بالاترينش كتاب قرآن كريم است تمام مقصدش همين است كه حقتعالي را با همة اسماء و صفاتي كه دارد به مردم معرفي كنند. » (صحيفة نور، ج 19 ، ص 82)
حال اين سؤال مطرح است كه منظور از شناخت خود چيست؟ و اين « خود » به كدام بخش – جسم، روان و يا روح- اطلاق ميشود. اگر فرض كنيم منظور شناخت جسم است، پس بايد آناتوميستها و فيزيولوژيستها، خداشناسترين افراد باشند؛ (چون« هركه خود را شناخت، پروردگارش را شناخت. » ) كه اينطور نيست. اگر منظور شناخت روان باشد، پس بايد روانشناسها، خداشناسترين انسانها باشند، كه باز هم در عمل اينگونه نميباشد. تجربه و تاريخ هم اثبات كرده است، كه آناتوميستها، فيزيولوژيستها و روانشناسها، خداشناسترين افراد نميباشند، حتي برخي از آنها هيچ بويي از خدا نبردهاند. بسياري از دانشمندان غربي در علوم مذكور از اين دستهاند.
اگر فرض كنيم منظور از شناخت خود، شناخت روح باشد، به حقيقت نزديك شدهايم، چون اوصاف روح بيشترين قرابت را به حضرت حقتعالي دارد. بهياد داشته باشيم كه حقتعالي ميفرمايد: «ونفخت فيه من روحي»
از حضرت امام صادق عليهالسلام منقول است كه فرمودند: « همانا پيوند روح مؤمن به روح خدا استوارتر از پيوستگي پرتو آفتاب به آن است.» ( اصول كافي، ج 3 ، ص 242 )
ذكر اين نكته نيز لازم و ضروري است كه اگر در مسير خودشناسي و شناخت روح قدم برداريم، فقط نشانهها و سرنخهايي از شناخت ذات اقدساله نصيب ما خواهد شد، چون شناخت او با درك و فهم محدود بشر غيرممكن و محال است. بهعبارت ديگر انسان از طريق خودشناسي به آن مرحله از خداشناسي ميرسد، كه بفهمد نميتوان خدا را شناخت و به ناتواني خود در اينباره پي ميبرد، كه رسيدن به اين مرحله خود بسيار با ارزش است و در واقع درجهاي متعالي از شناخت (عرفان) است. اگر كسي تلاش كند و به اين مرحله برسد، مطمئن باشيد كه خيلي به او توجه و عنايت خواهند كرد و از عوالم غيب از او دستگيري مينمايند.
خلاصهي كلام آنكه انسان براي تكامل خلق شده است؛ تكاملي كه از طريق شناخت، عبادت و آزمايش بروز مينمايد. ولي متأسفانه بسياري از انسانها، هدف خلقت خويش را فراموش كردهاند و با ابزار و وسايلي كه براي رسيدن به تكامل در اختيارشان قرار داده شده سرگرم شدهاند و لذا چقدر با مسمي است نام انسان براي اين موجود فراموشكار، چرا كه انسان از ريشهي نسيان به معني فراموشي گرفته شده است. جاي بسي تأسف است كه بيشتر انسانها، «خودِ واقعي» خود را كه شناخت آن ميتواند پايه و اساس شناخت خدا باشد، به دست فراموشي سپردهاند. واضح است كه اينگونه انسانها خود را نيز قبل از اين فراموش كردهاند.
شايان توجه است كه بشر اغلب مسايل را به نسبت عكس اهميتي كه در زندگيش دارد مورد مطالعه قرار ميدهد. روح نيز از اين قاعده مستثني نبوده، مشمول اين اصل شده است. لذا جا دارد كه به سلامت فطرت بسياري از انسانها در عصر امروز شك نمود. ولي بايد به ياد داشت كه توجه به روح و شناخت آن، از جمله نيازهاي غيرقابل چشمپوشي در يك انسان سليمالفطره ميباشد. يك انسان آگاه حتماً به جهان هستي و جايگاه خود در آن توجه دارد و از اين طريق از خود فراتر ميرود و به اتحاد با جهان ميرسد. انسانهايي كه به اين امر مهم توجه نميكنند، به رنجي جانكاه و خسارتي جبرانناپذير مبتلا خواهندشد، كه نهايت آن ايجاد نقصان در طبع سليم آنان خواهد بود.
در پايان اين بحث يادآوري دونكته لازم و ضروري است. نكته اول آنكه برخي روح را يك موجود كامل ميدانندكه در قفس جسم فيزيكي گرفتار شده است؛ روح را يك پرندهي تكامل يافتهاي ميدانند، كه در كالبد خاكي زنداني گرديده، پس جسم فقط يك قفس، يك زندان و يك عامل مزاحم و دست و پاگير ميباشد، كه روح بايد تلاش نمايد تا هرچه زودتر از دست آن خلاص گردد. اما چنين نيست: اگر روح موجود كاملي باشد، ديگر لزومي ندارد خداوند تبارك و تعالي روح را در قالب جسم فيزيكي و دنياي مادي گرفتار نمايد.
شايد مطلب فوق را بتوان اينگونه اصلاح كرد، كه روح بالقوه كامل است و در قالب جسم به اين دنياي خاكي سفر ميكند، تا بالفعل هم كامل گردد. پس روح هم پابهپاي جسم به تكامل عملي و تجربي نياز دارد. پس وقتي يك نوزاد متولد ميشود، همانگونه كه جسم او نوزاد است، روح او نيز عملاً نوزاد است، هرچند كه اين روح از نظر پتانسيلهاي ذاتي بزرگ و كامل است. اين جسم و روح نوزاد پابهپاي هم رشد و تكامل مييابند و بزرگ ميشوند. فيلسوف شهير جناب ملاصدراي شيرازي نيز در آثار خود به همين مضمون اشاره دارند.
حضرت امام خميني ـرهـ نيز به همين مضمون اشاره دارند و قرآن كريم، انبياء الهي و امور عبادي را عامل تكامل انسان ميدانند. ايشان در اين رابطه ميفرمايند: « قرآن كريم كه در رأس همة مكاتب و كتب است، حتي ساير كتب الهي، آمده است كه انسان را بسازد، انسان بالقوه را بالفعل كند. تمام دعوت انبياء حسب اختلاف مراتبشان، تمام دعوتها هم براي همين معناست كه انسان را انسان كند، انسان بالقوه را انسان بالفعل كند و تمام عبادات و تمام معارف الهيه و تمام احكام عبادي و همة اين چيزهايي كه هست، همه اينها براي همين معناست كه انسان ناقص را انسان كامل كند. » ( صحيفة نور، ج 1 ، ص 234 )
پس به ياد داشته باشيد كه روح وقتي در جسم حلول ميكند، بالقوه كامل ولي بالفعل كودك است و بعد از آنكه در جسم تكاملش بالفعل گشت، جسم برايش قفس محسوب ميشود و بايد تلاش كند كه از اين قفس آزاد و رها شود. اين كلام زيباي مولاي متقيان حضرت علي عليهالسلام را به ياد داشته باشيد كه ميفرمايند: « دوست ندارم كه در كودكي ميمُردم و به بهشت ميرفتم و بزرگ نميشدم تا پروردگارم، عزوجل، را بشناسم»
نكته دوم آنكه، نقطه مقابل اين افراد، كه روح را كامل و زنداني جسم ميدانند، كساني هستند كه وجود يك زندگي را براي روح در يك جسم فيزيكي، براي تكامل روح كافي نميدانند و معتقدند كه يك روح براي تكامل يافتن بايد بارها و بارها جسمهاي مختلف و متعدد را تجربه كند تا كامل شود، اين افراد معتقدند كه برخي ارواح بايد 000/400/8 جسم و زندگي را تجربه كنند تا كامل شوند. بايد گفت اينان نيز در اشتباه هستند، كه در بحث تناسخ مفصل و مبسوط، دلايل مردود بودن اين نظريه را تشريح خواهيم نمود. ولي در اينجا فقط به ذكر اين مطلب اكتفا مينماييم، كه فقط يك جسم فيزيكي و يك زندگي دنيايي براي تكامل يك روح نه تنها كافي است، بلكه زياد و اضافه نيز ميباشد، برخي از صاحبنظران معتقدند كه حداكثر 18 سال زندگي در يك كالبد فيزيكي براي تكامل يك روح كافي است.
References: Dr Motaleb Barazandeh, Metaphysics and Soul recognition, Navid publications, 1384 |
|