|
Metaphysics & Dr Chamran - 2 Dr Motaleb Barazandeh متافیزیک و شهيد دكتر چمران- 2 - دکتر مطلب برازنده مآخذ: کتاب انسان و خدا، تآلیف دکتر چمران روح و عالم غيب از بارزترين مصاديق و مقولات متافيزيك ميباشند، كه تمام مكاتب و سيستمهاي ماورائي به آن توجه خاصي دارند. شهيد دكتر چمران معتقد است كه: «در نظر ما، خدا و روح و عالم غيب اساس توحيد و فلسفه اسلامي بشمار ميرود، بنابراين ايمان به اين حقايق براي ما اساسي و اصولي است و كسي كه به اين اصول ايمان نداشته باشد نميتواند ايدئولوژي و مكتب اسلامي را بپذيرد. براي رسيدن به اين حقايق راههاي مختلفي وجود دارد، عدهاي سعي ميكنند از راه منطق، از راه فلسفه، از راه علم، از راه تجربه، از راههاي مختلفي به اين حقايق برسند ...» در ادامهي اين بحث ايشان سعي نموده است تا با معرفي انسان بهعنوان يك مخلوق، راهي به سوي شناخت خالق و حقتعالي باز نمايد. وي معتقد است: «انسان خليفه خدا است در زمين، تجلي خداست برروي اين آب و خاك و بنابراين اگر انسان را بشناسيم و قدرت او را و حدود او را تشخيص دهيم چه بسا كه قادر خواهيم بود حقايقي را درباره روح و خدا و ماوراء الطبيعه نيز درك كنيم.» در بحث شناخت انسان، انسان را به سه قسمت جسم، نفس و روح تقسم نموده، سپس به معرفي نفس و روح ميپردازد. ابتدا از نظر لغوي در فرهنگ و زبان انگليسي و فرانسوي نفس و روح را بررسي نموده، سپس اين دو مقوله را از نظر قرآن كريم بررسي ميكند. ايشان نفس را مجموعهاي از احساسات، خواستهها، اكتسابات و تمايلات معرفي مينمايد و نتيجه ميگيرد كه شخصيت آدمي از نفس است و انسانها در روح با هم مشتركاند و آنچه انسانها را از هم متمايز ميكند، نفس است. دكتر چمران اعتقاد دارد كه گذشته آدمي، تجارب آدمي، خوبيها، بديها و همه چيز در داخل اين نفس ذخيره ميشود، و آن چيزي كه در روز قيامت انسان را با آن ميسنجند، نفس است نه روح. ايشان نفس را به هفت طبقه مختلف تقسيم بندي كرده، مراتب هفتگانه نفس را بدينصورت نامگذاري مينمايد: نفس امّاره، نفس لوّامه، نفس عاقله، نفس مُلْهَمِه، نفس مطمئنّه، نفس راضيه و نفس مرضيّه. نفس اماره، پستترين مرحله نفس و نفس مرضيه بالاترين مرحله نفس در اين بيان معرفي شده است. دكتر چمران معتقد است: «... نفس مرضيه كه به اين حد رسيده است از نظر كيفيت مثل روح ميشود، يعني به همان خلوص، به همان پاكي و به همان عظمت روح ميرسد، كه روح تجلي خدا است، روح اَمرٌ مِنَ الله است. اين نفسي كه لجن گونه بود از اين عالم مادي جوشيده و بالا آمده بود در آخرين مرحله تكاملي خودش مثل روح ميشود، خاصيت روح را پيدا ميكند، همان كمالاتي كه در روح آدمي وجود دارد در اين نفس نيز بوجود ميآيد.» ايشان در ادامه ميفرمايند: «باز با آنكه اين نفس مرضيه به درجه روح رسيده است و ليكن با روح متفاوت است، يعني از نظر ذات با روح مختلف است. چون روح، مجرد است ولي نفس مادي است، ولي داراي يك خاصيت هستند.» مادي بودن نفس از نظر خود ايشان نيز خيلي مهم و مرموز است. لذا با بيان يك مثال زيبا در مورد خورشيد و نور آن به تشريح كامل مطلب ميپردازند و چنين نتيجه ميگيرند: «بنابراين، اين نفس كه ما درباره آن صحبت ميكنيم انرژي است در حالي كه روح مجرد است، روح تجلي خدا است؛ ... بنابراين هنگامي كه ميگوئيم نفس انرژي است، اين انرژي معادل ماده است، به عبارت ديگر ميتوانيم بگوئيم كه نفس وجودي مادي است، ولي مادهاي تلطيف شده بصورت انرژي ولي روح مجرد است در حاليكه جسم ماده خالص است و نفس واسطهاي است بين اين جسم و اين روح مجرد.» پس ايشان جسم را مادهاي خالص، نفس را مادهي تلطيف شده و روح را مجرد دانسته، انسان را متشكل از اين سه قسمت ميداند. دكتر چمران، روح را تجلي خدا، پيغمبر درون، امر خدا و رابط بين خدا و انسان معرفي مينمايد و معتقد است: «اگر روح تجلي خداست، بنابراين علم خدا در روح نيز گذاشته شده است، بنابراين با عالم غيب ارتباط دارد. در اثباتاتي كه بعداً ذكر ميكنيم ميخواهم اين را براي شما اثبات كنم كه اين روح از آينده خبر ميدهد، از گذشته و آينده آگاه است.» «روح امر خداست، داراي علم خداست، داراي خلاقيت خدا ست.» «روح امر خداست و شما ميدانيد كه خدا از نظر فلسفي زمان و مكان ندارد. يعني از بُعد زمان و بُعد مكان خارج است. براي ما هزار سال پيش و امسال و هزار سال آينده با هم اختلاف دارد، اختلاف زماني دارد، اما براي خدا چون زمان صفر است، هزار سال گذشته و هزار سال آينده در يك رديف قرار دارند، يك واقعيتاند، يك حقيقتاند. براي روح كه تجلي خداست نيز هزار سال آينده، اكنون و هزار سال گذشته هم يكسانست، براي خدا فرقي نميكند و بنابراين براي روح هم فرقي نميكند. روح داراي علم و آگاهي به همه ادوار زماني تاريخ خواهد بود، چه گذشته چه آينده. و در بُعد مكان هم همينطور، كه اين مكان براي جسم آدمي است كه اختلاف بوجود ميآورد. ولي وقتي ميگوئيم خدا از بُعد مكان خارج است، يعني تمام مكانها براي خدا يك نقطه است. اينجا باشد، پشت زمين باشد، بالاي كهكشانها براي خدا يكسان است، و چون براي خدا يكسان است براي روح هم كه تجلي خداست بايد يكسان باشد. بنابراين براي كسي كه با روح خود رابطه اشراقي و الهامي برقرار كرده است همه مكانها يكسان خواهند بود، همه زمانها همه مكانها براي او يك واقعيت خواهد بود، يك حقيقت خواهند بود.» ميبينيد روح كه از عجيبترين و پيچيدهترين مخلوقات حقتعالي است و بسياري در تشريح و تفهيم آن درجا زدهاند، توسط دكتر چمران بهراحتي و با بياني زيبا و شيوا چگونه معرفي ميشود! و اين استاد عظيمالشأن چگونه با معرفي روح، انسان را به سوي خالق هدايت مينمايد. ايشان در پايان گفتار اول كتاب انسان و خدا چنين ميفرمايند: «اين بحث بسيار مفصل و دقيق و زيبايي است كه من سعي كردهام در اين فاصله كوتاه براي شما خلاصه كنم، و تقريباً بهترين راه توجيه بطور ملموس و تجربي و علمي براي پذيرش عالم غيب و روح است، و همينطور كه ميدانيد كسي كه روح را پذيرفت و عالم غيب را پذيرفت يعني خدا را پذيرفته است.» همانطور كه مشاهده نموديد دكتر چمران با طرح موضوع روح ميخواهد انسان را از درون به سمت خداوند و شناخت و درك و فهم او هدايت كند. ايشان براي درك و فهم حقتعالي سه راه «علم»، «فلسفه» و «دل» را معرفي مينمايد و معتقد است كه راه علم و فلسفه محدوديتها و معذوريتهاي فراواني دارد و بهترين راه را، «راه دل» ميداند. وي همچنين روش قرآن را نيز منطبق بر همين راه دل ميداند: «روشي كه قرآن مطرح ميكند متُدي است كه ضمير آدمي را بيدار ميكند، وجدان را آگاه ميسازد و آنچنان آدمي را هشيار ميكند كه خدا را با اشراق بفهمد بدون آنكه احتياج به تجزيه و تحليل فيزيكي و شيميايي يا فلسفي داشته باشد...» «اكثر آياتي كه در قرآن درباره خدا صحبت ميكند بدين منوال است، يعني ميخواهد كه با اين اشراق قلب آدمي و درون آدمي را روشن كند، بيدار كند و مطمئن است كه اگر اين قلب روشن شد خداي را خواهد فهميد، خداي را وجدان خواهد كرد.» دكتر چمران راه دل، فطرت، اشراق و الهام را بهترين راه براي اثبات وجود خداوند و فهم و درك آن ميداند. ايشان علم و فلسفه را براي اين كار راه مناسبي نميداند و معتقد است از طريق اين روشها انسان به يقين نميرسد و حتي اگر خدا برايش اثبات شود باز هم دچار نوعي شك و ترديد خواهد شد. در واقع ايشان به روح بهعنوان رابط بين خدا و انسان توجه داشته، تأكيد بر درك خدا از طريق ارتباطهاي روحي دارند. «من اميدوارم كه دوستان ما به اين تكنيك قرآني توجه كنند كه قرآن كريم نيز بر اساس همين فلسفهاي كه بيان كرديم سعي ميكند كه فطرت آدمي را بيدار كند و اين فطرت، و اين قلب با اشراق دروني خودش خداي را خواهد شناخت و اين شناختن است كه ايمان ميآورد، اين شناخت است كه سبب ميشود كسي با تمام وجود خود خداي را درك كند.» «دو سوم آيات قرآني درباره وجود خداست و اين آيات قرآني همه به همين سيستمي است كه من بيان كردم، نه وارد علم ميشود و نه وارد فلسفه و منطق و رياضيات، بلكه سعي ميكند كه وجدان آدمي را آنچنان بيدار كند كه با اشراق دروني خود خداي را بفهمد، حس كند.» دكتر چمران صراحتاً بيان ميكند: «شناخت خدا بايد از راه اشراق صورت بگيرد نه از راه اين تعريفهاي علمي و فيزيكي و منطقي.» ايشان روشهاي علمي را كه از طريق تجارب حواس پنجگانه عمل مينمايد و روشهاي فلسفي را كه از طريق تفكر و تعقل وارد ميشود، براي شناخت خدا مفيد نميداند. شهيد چمران ضمن پذيرش تجارب حسي و تجارب عقلي، تجارب قلبي را بهترين راه ميداند: «ما تجربه را رد نميكنيم، ولي ميگوئيم بجاي اينكه با اين حواس يا با اين عقل بخواهيد تجربه بكنيد يك راه تجربي ديگري نيز وجود دارد كه آن راه تجربه قلبي است، اشراق است، كه شخصي از طريق اشراق قادر خواهد بود حقيقت را بلاواسطه درك كند و بفهمد. تمام آياتي را كه از قرآن، سوره يس براي شما خواندم در رابطه با اين حقيقت بود كه اين قدرت اشراقي را در درون آدمي زنده كند، تا آدامي بقدرت اين اشراق بتواند كه خداي را و روح را و عالم غيب را لمس كند، درك كند. همچنان كه گفتم اين بهترين راههاست، صحيحترين راههاست و اگر كساني بخواهند به قدرت علم يا به قدرت منطق و فلسفه وجود خدا را اثبات كنند بيراهه مي روند.» اين عابدِ زاهد تاكيد دارد: «براي شناخت خدا طريق علمي كه از راه حواس خامسه بوجود ميآيد و همچنين روش عقل و منطق كافي نيست و آن چيزي كه ما را كمك مي كند كه به خدا برسيم دل و قلب است، منبع و منشاء جديدي كه از راه الهام و اشراق قادر خواهيم بود كه خداي را بشناسيم. با بعضي از آيات قرآني نيز نشان داديم كه قرآن هم يك چنين سيستمي را براي شناخت خدا ارائه مينمايد. هيچگاه تنها راه عقلي و فلسفي و منطقي را پيشنهاد نمي كنند.» اهداف خلقت انسان از جمله مسائل پيچيده در فلسفه، عرفان و متافيزيك است، همانطور كه در قرآن نيز صراحتاً به آن اشاره شده است، انسان براي عبادت و بندگي خلق شده، اين در حالي است كه بسياري از انسانها اين هدف مهم را فراموش كردهاند و به خوردن و خوابيدن سرگرم شدهاند. در اين رابطه دكتر چمران ميگويد: «خوردن و خوابيدن و زندگي كردن هدف حيات نيست. اينها محملي براي حيات است. آدمي غذا ميخورد يا لباس ميپوشد يا ميخوابد براي آنكه زندگي كند، براي آنكه خدا را بپرستد. هدف زندگي خوردن و خوابيدن نيست، اينها وسيله زنده بودن است. ميتوانم بگويم آن لحظاتي را ميتوان زندگي حقيقي بشمار آورد كه يك انساني از اين حالت مادي و از اين دنياي لجني به معراج صعود ميكند، و آن نوع احساس، آن نوع الهام و اشراق براي او دست ميدهد. اين لحظات در زندگي انسانها بسيار كوتاه است ولي آنچه زندگي به حساب ميآيد فقط همين لحظات است و بس. بقيه زندگي فقط محملي است براي اين انسان كه زنده بماند تا اين لحظات كوتاه معراج و طيران روح به او دست دهد، و آن انساني كه در زندگي خود بيشتر به اين حالات دست پيدا ميكند و اين لذت روحي و اين طيران روحي براي او بيشتر رخ ميدهد، او زندگي بهتري دارد، زندگي موفقتري دارد، آن انسانهايي كه سرتاسر حيات خود را در ماديات و احتياجات مادي سر ميكنند و هيچ لذت روحي و هيچ احساس معراج به آنها دست نميدهد، آنها در حقيقت انسان نيستند، از انسانيت بوئي نبردهاند.» «از نظر ما اين زندگي و آب و نان فقط وسيلهاي است و طيران بسوي خداي بزرگ يك حركت تا بينهايت است، حركتي است كه اليلانهايه ادامه خواهد داشت و انسان هيچوقت و در هيچ مكاني از حركت بسوي كمال باز نخواهد ماند.» و به راستي كه اين كلمات و عبارات چيزي جز تجارب شخصي عارفِ عابدِ زاهد، شهيد دكتر چمران نيست. او بهجاي بازي با جملات و عبارات، بهجاي استفاده از فن سخنوري و بهجاي استفاده از فنون ادبيات و نگارش و بهجاي بهره گرفتن از قدرت منطق و استدلال، تنها با بياني ساده و گويا، تجارب شخصي خود را بيان نموده است. تجاربي كه حرف دل اوست و آنچه از دل برآيد لاجرم بر دل نشنيد. و اكنون سالها از آرام گرفتن چمران به ظاهر ميگذرد، ولي او همچناندر حركت به سوي كمال است، در حركت به سوي بينهايت و در حركت به سوي خدا. و ما امروز مفتخريم از داشتن اينچنين بزرگان و عارفان، خوشحاليم كه از او آثاري برايمان بهجا مانده و متأسفيم كه تقدير رخصت نداد تا از او بهرههاي فراوان ببريم و از چشمه جوشان معرفتش سيراب گرديم. Metaphysics & Dr Chamran - 1 Dr Motaleb Barazandeh متافیزیک و شهيد دكتر چمران- 1 - دکتر مطلب برازنده مآخذ: کتاب انسان و خدا، تآلیف دکتر چمران سردار پر افتخار اسلام و مجاهد بيدار و متعهد، شهيد دكتر مصطفي چمران، او كه حياتش سراسر نور معرفت و وجودش يكپارچه اشتياق براي پيوستن به حق تعالي بود، داراي شخصيت كامل و چند بعدي است. عارفي عاشق، مجاهدي مخلص، عابدي زاهد، معلمي متعهد، استادي بزرگ، فردي آگاه و ... عباراتي است كه نميتواند گوياي عظمت و بزرگي شخصيت ظاهري و باطني وي باشد. ولي با كمال تاسف چهرهي علمي، معنوي و عرفاني اين شخصيت بزرگ در سايه چهرهي انقلابي، مبارزاتي و جهادي وي قرار گرفته و كمتر براي همگان روشن گرديده است. اين در حالي است كه بُعد معنوي او بسيار قويتر از بُعد انقلابياش ميباشد. و بُعد عرفانياش پايه و ريشهي بُعد جهادي اوست. مبارزههاي پيروزمندانه چمران در لبنان و ايران باعث شده است كه بسياري ايشان را به عنوان يك رزمنده، يك چريك، يك فرد انقلابي و يك فرد جهادگر بشناسند. صد افسوس كه زمان مجال آن نداد كه جامعه با ساير ابعاد وجودي اين دانشمند بزرگ و عارف جليل القدر آشنا شود. روزي به يكي از دوستان و همكاران فرهيخته و تحصيل كرده، پيشنهاد دادم كه يك همايش در راستاي سلسله همايشهاي عرفاني انجمن الهيات و متافيزيك به منظور معرفي چهرهي معنوي شهيد دكتر چمران و بيان نظرها و انديشههاي ايشان برگزار گردد، دوست و همكارمان بيدرنگ گفت: «چمران يك چريك است، عارف كه نيست، همايش بگذاريم و چه بگوييم ...» ، سري تكان دادم، رفتم و از درون آتش گرفتم. با خود گفتم كه حتي تحصيل كردههاي عالي و دانشگاهي و مذهبي نيز چمران را نشناختهاند. لذا بر آن شدم كه از اين به بعد در همايشها، سخنرانيها، كلاسهاي درسي و آثار مكتوب، بيشتر به معرفي شهيد دكتر چمران و آراء و انديشههاي ارزشمند ايشان بپردازم. كه بحمداله اين ايده تا به امروز عملي گرديده است و از خداوند متعال طلب توفيق نموده، تا بتوانم آن را كامل كنم. مبحثي كه در ادامه خواهيد خواند، نيز در همين راستا تاليف و تنظيم شده است و اميد آن ميرود كه حداقل معرفت جويان انجمن الهيات و متافيزيك، با مطالعه اين نوشتار كمي با چهره و آراء اين انديشمند گرانمايه آشنا شوند. در اين مبحث عمدتاً به آراء اين بزرگوار در موضوعهاي مرتبط با متافيزيك پرداختهايم. اميدواريم در مباحث ديگر توفيق ارائه ساير آراء ايشان را نيز پيدا نمائيم. نوشتهها، بيانات و اعمال شهيد دكتر چمران حاكي از آن است كه فردي آگاه و آشنا به «متافيزيك»، «ترانس فيزيك» و «پاراسايكولوژي» بوده، از اين علوم و فنون بهره ميگرفته است. اين دانشمند بزرگ در كتاب ” انسان و خدا “ چنين ميگويد: «... به روانشناسي كه خود علمي است مهم، سايكولوژي يا پسيكولوژي اطلاق مي شود. به اين سايكولوژي يا پسيكولوژي قسمت جديدي اضافه شده، كه ميگويند پاراسايكولوژي، يعني ماوراء روانشناسي. اين قضيه تلهپاتي و هيپنوتيزم و علمهاي جديد كه از آنها ميخواهم صحبت كنم در مبحث پاراسايكولوژي است، يعني قسمتي از علم روانشناسي ماست كه هنوز به آن سيستم معين و علمي خودش در نيامده است. چون روانشناسي در حال حاضر علمي است، ولي پاراسايكولوژي قسمتي وراي علم سايكولوژي است، يك قدم آن طرفتر است.» در ادامهي همين بحث ايشان ميفرمايند :«اولين قدمي كه در اين پاراسايكولوژي برداشته ميشود و دوستان ما همه از آن آگاهي دارند مسئله هيپنوتيزم است. در هيپنوتيزم يك انساني با انسان ديگر كه در مقابل او نشسته ارتباط مغزي يا ارتباط موجي برقرار ميكند و اين عملي است كه عموم ديدهاند و از نظر روانشناسي قابل قبول است و هيچكسي هم نميتواند آنرا انكار كند و عمل مهمي نيست. در هيپنوتيزم همانطور كه ميدانيد وقتي كه شخصي يك مديوم را هيپنوتيزم مي كند آن شخص كه هيپنوتيزم شده جز آنچه را كه در درون خود دارد نميتواند بگويد، چيزهايي را ميگويد كه در درون اوست، يعني ممكن است اسمش را بپرسد، ممكن است اطلاعاتش را از او كسب كند و او هم ضمير نابخودش را به هيپنوتيزم كننده باز ميكند و هر چه را كه در درون خود دارد براي او ميگويد. و اين امر علمي است، امري است قابل قبول همه علما، چه مادي و چه روحاني، فرقي نميكند.» بعد از تشريح هيپنوتيزم، ايشان درصدد توضيح تلهپاتي برآمده، ميفرمايد: «موضوع تلهپاتي مسئله وسيعتر و عميقتري است. تلهپاتي كه از لغت تله ميفهميم كه در مورد فاصله دور است يعني ارتباط از فاصله دور، كه انساني به انسان ديگري در حالي كه با هم فاصله مكاني زيادي دارند ارتباط برقرار ميكنند. خود من هم از اين تجارب زياد كردهام. انساني در يك اتاق و انسان ديگري در يك شهر ديگر و يا در اتاق ديگري با هم ارتباط مغزي برقرار ميكنند و با هم حرف ميزنند، باز هم اين علمي است، قابل قبول است و هر كس كه دائره المعارف را بردارد و درباره تلهپاتي بخواند ميبيند كه اين يك امر قابل قبول علمي است و همگان ميپذيرند. چيزي نيست كه بگويند موهوم و ارتجاعي و غيره است، حقيقتي قبول شده است و براي تفسير اين نوع از تلهپاتي يا اين نوع از ارتباط مغزي بين دو انسان نظرات مختلفي وجود دارد كه من بهترين اينها را براي شما شرح ميدهم كه خيلي آموزنده است.» در ادامهي بحث، اين استاد بزرگ بهخوبي مكانيسم تلهپاتي را بهصورت علمي تشريح مينمايد و مثالهاي زيبايي را براي توضيح بيشتر و بهعنوان سند بيان ميكنند. ايشان دوقلوها، مادر و فرزند، دوستان نزديك را بهعنوان نمونههايي كه ميتوانند با هم ارتباط تلهپاتيك داشته باشند مثال ميزند. همچنين انتقال حالتهاي خاص آنهايي را كه مضطرب، نگران و ترسان هستند به ديگران، به عنوان نمونهي ديگر تلهپاتي بيان ميكنند. و در نهايت نتيجه ميگيرند كه: «تلهپاتي عمل زياد مهمي نيست و ميخواهم بگويم كه اين يك امر علمي است و با علم و با تكنولوژي ميتوانيم توجيه كنيم و قابل قبول ما است و قابل قبول علماست.» همانطور كه ملاحظه فرموديد، دكتر چمران هيپنوتيزم و تلهپاتي را عمل مهمي نميداند، اين در حالي است كه در حال حاضر نيز اين دو مقوله در متافيزيك از امور مهم هستند. اينكه ايشان اين امور را مهم نميدانند، شايد حاكي از تسلط ايشان بر اين امور و همچنين توجه ايشان به مسائل بسيار مهمتر باشد. كما اينكه در ادامه همين بحث به معرفي روح و ارتباطهاي روحي پرداخته، اين نوع ارتباطها را از مسأله تلهپاتي مهمتر ميدانند. ”خواب“ مقولهاي است كه در متافيزيك و حتي در عرفان به آن توجه زيادي شده است. شهيد دكتر چمران در همان كتاب انسان و خدا، خواب را در كنار تلهپاتي بهعنوان نمونهاي براي اثبات وجود ابعاد ماورائي انسان معرفي مينمايد. جالب آنكه ايشان وضعيت خواب و خوابهايي را كه انسان ميبيند به خوبي و بهصورت علمي بيان ميكند، به گونهاي كه انسان فكر ميكند ايشان در رشتهي روانشناسي يا متافيزيك تحصيل كرده است. در اين گفتار زيبا ايشان خواب را به سه قسمت خواب جسماني، خواب نفساني و خواب روحاني تقسيم كرده، به تشريح هر يك ميپردازد، و با بيان مثالهاي زيبايي منظور خود را به خوبي تفهيم مينمايد. Beyond of Command & Prohibition Dr Motaleb Barazandeh ماوراي معروفات و منكرات - دکتر مطلب برازنده مآخذ: کتاب نگاهی برتر، تآلیف مطلب برازنده، انتشارات نوید جهان هستي از بخشهاي مختلف تشكيل شده است، اين بخشها از مُلك شروع شده، به ملكوت ميرود و تا ساير بخشهاي بالاتر ادامه مييابد. مُلك اولين و پايينترين بخش جهان بوده، همين فناكدة خاك است كه اكنون به اقتضاي حكمتالهي، گونههاي مختلف مخلوقات از جمله جمادات، نباتات، حيوانات و انسان در آن زيست ميكنند. موجودات عالم مُلك، فيزيكي بوده، از انرژي و ماده حاصل شدهاند، لذا داراي محدوديتهاي فراوان ميباشند. بزرگان وادي معرفت اعتقاد دارند كه هر چيزي كه در مُلك است، وجهي نيز در ملكوت دارد، هر مخلوق كه در عالم خاك است، چهرهاي نيز در عالم افلاك دارد، هر موجود كه در عالم فيزيك است، بُعدي نيز در عالم متافيزيك دارد. اين واقعيتي است كه از طريق علم و دانش نيز اثبات شده است؛ همچنين تمام استادان علوم ماورايي بر آن اتفاق نظر دارند؛ اينكه چرا خداوند تبارك و تعالي موجودات را اينگونه دو وجهي آفريده است، به يقين داراي حكمت فراوان ميباشد، كه از درك محدود خاك نشينان خارج است. اما آنچه مسلم است، اينكه آشنا شدن با ملكوت مخلوقات و موجودات داراي منافع و محاسن معرفتي فراوان است. بهعبارت ديگر دركِ وجه ماورايي افكار و فهمِ فرآيند فرازيستي اَعمال، ميتواند باعث افزايش سطح شناخت گردد، شناختي كه شايد از جمله اهداف خلقت انسان باشد و داراي درجات و مراتب مختلف ميباشد. به هر صورت افزايش سطح شناخت و آگاهي سبب ميشود، فهم بسياري از مسائل و امور تسريع و تسهيل گردد. پس آشنا شدن با بُعد ملكوتي انسان، وجه ماورايي افكار و اعمال او، چهرة آسماني رفتار و نمود فراحسي گفتارش، بسيار حائز اهميت است. از اين مباحث مهم ميتوان نتيجه گرفت كه اعمال معروف انسان داراي بعد ملكوتيِمثبت و اعمال منكر او داراي وجه ماورايي منفي است. اين ابعاد مثبت و منفي در شكل و صورت خاص خود در عالم ملكوت مجسم ميگردد، كه در حال حاضر براي ما قابل درك نميباشد. اگر بزرگان، استادان، علما، عرفا و دانشمندان، بُعد ملكوتي و وجه ماورايي انسان و اعمالش را معرفي كنند، تشريح كنند كه چهرة واقعي معروفات و منكرات انسان چيست و چگونه خواهد شد؟ در اين صورت انسان براي انجام معروفات و ترك منكرات حريص خواهد گرديد. در اين فرضيه، چندين نكتة ظريف نهفته است، اول آنكه انجام اين كار بسيار سخت و دشوار است و فقط از عهدة متخصصين برميآيد. بدون شك اين كار به آگاهان كار آزموده، روشن بينان فهيم و معرفت اندوختگان با تجربه احتياج دارد و از توان هر آنكس كه چهره برافروخته است خارج ميباشد. نكتة دوم آنكه تشريح ابعاد ملكوتي پديدهها براي عموم مردم لازم و ضروري نيست، كه اگر بود خالق عليم خود به گونهاي آن را بهصورت عام در اختيار همگان قرار ميداد. حتماً پنهان بودن وجه ماورايي مخلوقات از ديد عموم داراي حكمتهاي زيادي است. نكتة سوم آنكه در جامعة جهاني امروز، عليرغم تمام پيشرفتهاي علمي و صنعتي و توسعة همه جانبة دانش، بيشتر انسانها فاقد ظرفيت لازم براي دريافت و پذيرش اين مقولات ميباشند، لذا بايد اين موارد را بهصورت بسيار سطحي و ابتدايي، با زبان ساده و قدم به قدم بيان نمود، آن هم فقط در حد ضرورت و همراه با ايجاد ظرفيت لازم در مخاطبين، البته اين امر نيز بسيار دشوار و ظريف است و فقط در حد توان بزرگان و علما است. با اوصاف فوق، شايد به نظر برسد كه عملياتي كردن موارد مذكور غيرممكن و غيرلازم است. در پاسخ اين شبهه بايد گفت كه برعكس، هم ممكن و هم لازم است. انسان در ابتداي خلقت، ارتباط بسيار نزديك و تنگاتنگي با بُعد ملكوتي خويش داشت، ولي بهتدريج با گذر زمان، به دلايل متعدد اين ارتباط كاهش يافت و بهجاي آن ارتباط انسان با دانش ملكوتي افزايش يافت. در نتيجه از حالت ماورايي انسان ظاهراً كاسته و به مغزگرايي او افزوده شد. در واقع انسان اوليه ميتوانست بسياري از امور مهم را از درون و با دل درك كند، ولي امروزه نياز دارد كه اين امور مهم را از طريق استدلال و با مغز بفهمد. لذا انسان به سمتي رفت كه از طرفي چيزهايي كه با حواس فيزيكي قابل احساس است را بيشتر بپذيرد و باور كند، از طرف ديگر كمتر به پذيرش امور فرافيزيكي تن دهد، دشمنان جهانيِ معنويت نيز از اين مطلب حداكثر سوء استفاده را نموده، به آن دامن زدند. آنان معنويت را در دستة دوم معرفي كردهاند و بدين صورت سعي در دور كردن جامعة جهاني از معنويت نمودهاند. دشمنان بشريت در اين حربه تا آنجا پيش رفتهاند كه بگويند يك پديده يا علمي است و يا مذهبي. بدين ترتيب علم را در مقابل مذهب قرار داده، بهعبارت ديگر مدعي هستند كه مذهب يك پديدة غيرعلمي است. همراه با ترويج جهاني اين اعتقاد نادرست، ذهن دانشآموزان و دانشجويان را به گونهاي دستخوش بازي كردند كه فقط بايد چيزهاي علمي را پذيرفت، آن هم با تعريفي كه خود از علم و مذهب ارائه كردهاند. ماحصل تمام اين تلاشها به سمتي رفت كه جامعة جهاني در يك برهه از زمان تا آنجا كه ميتوانست از معنويت فاصله گرفت، هر چند كه اين امر دوام نخواهد داشت و همين جامعة جهاني در آيندة نهچندان دور، دوباره به سمت معنويت خواهد آمد. با اين اوصاف آيا سكوت و بيتفاوتي جايز است؟ آيا لازم نيست كه عدهاي آگاه به تشريح و تبيين اين مسائل پرداخته، از آن بهرههاي مثبت ببرند؟ آيا نميتوان از همين موارد حسن استفاده را براي ترويج معروفات و عدم ترويج منكرات نمود؟ آيا نميتوان ذهن كاوشگر جوانان را بهوسيلة اين مقولات، با باطن معروفات و منكرات آشنا نمود؟ آيا نميتوان از اين طريق بسياري از توطئههاي جهاني را براي ترويج منكرات و منع معروفات خنثي نمود؟ Reference: Dr. Motaleb Barazandeh, A Super Vision, Navid publications, 1382 Metaphysics & Mental Meditation Dr Motaleb Barazandeh متافیزیک و مراقبة فكري - دکتر مطلب برازنده مآخذ: کتاب رخنه در اسرارمتافیزیک، تآلیف مطلب برازنده، انتشارات نوید تفكر در لغت به معني انديشيدن آمده است. در متافيزيك مراقبة فكري (ذهني) عبارت از دنبال كردن يك فكر است، اينگونه تفكر كه شيوة عارفان است منتهي به انقلاب دروني ميشود. در احوال بسياري از بزرگان، دانشمندان و عرفا آمده است كه ساعتهاي طولاني را به تفكر و انديشيدن ميپرداختهاند؛ گاهي آنقدر در فكر و انديشة خود غرق ميشدند كه محيط پيرامون خود را كاملاً از ياد ميبردند. انديشه، صيقل دهندة عقل و خرد و روشن كنندة دل است، انديشيدن باعث فهم مطالب ميباشد، تفاوت بسيار بين خواندن، حفظ كردن و فهميدن ميباشد، چون درك حقيقت با فهميدن صورت ميگيرد. مولاي عارفان حضرت علي (عليهالسلام) ميفرمايند:«زياد انديشيدن و فهميدن، سودمندتر از زياد تكرار كردن و خواندن است.» با انديشه، انسان ميتواند از جهل بكاهد و بر دانائي خود بيفزايد. حكمت كه مجموع فهم و خرد است، ميوة انديشه ميباشد. در بسياري از منابع ديني براي تفكر ارزشي بالاتر از عبادت در نظر گرفته شده است. ( كه به نظر ميرسد منظور از عبادت، عبادت ظاهري و بدني باشد چون تفكر خود نوعي عبادت دروني و باطني است، اللـه اعلم) از اينروست كه پيامبر گرامي اسلام (صلياللـهعليهوآلهوسلم) ـ آن مجراي نزول حكمت الهي ـ فرمودند:«ساعتي انديشه كردن بهتر از يك سال عبادت است.» تفكر را محاسن و فوايد بسياري است، مبين آن اينكه حضرت امام صادق (عليهالسلام) ـ بنيانگذار اولين دانشگاه علوم الهي ـ ميفرمايند:«فكر، آيينة حسنات، كفارة گناهان، نور قلب و ماية حسن خلق است و اصلاح آخرت و آگاهي از فرجام كارها و فزوني علم در پي دارد. فكر خصلتي (عبادتي) است كه هرگز خداوند به مانند آن عبادت نشده است،» براي انديشيدن، موضوعات مختلف مهمي از طرف پيشوايان و بزرگان توصيه شده است. خداوند، قرآن، خود، جهان هستي، مخلوقات، هدف خلقت و تاريخ گذشتگان از جمله مفيدترين موضوعات براي تفكر ميباشد. تفكر دربارة خداوند، قدرت او، كار خداوند، صنع او، عظمت خداوند، نعمات او، فضل خداوند و رحمات او بسيار توصيه شده است. تدبر در اين موضوعات ميتواند بينش انسان را در موضوع مهم خداشناسي گسترش دهد. براي مثال موضوعات زير براي تفكر پيشنهاد ميگردد: ـ خداوند، يگانه قدرت حاكم بر جهان هستي است و هيچ مؤثري غير از او نيست. ـ خداوند، نعمات خود را از هيچ يك از مخلوقات دريغ نميكند. ـ خداوند، فضل و رحمت خود را مشمول تمام افراد حتي بندگان عاصي نموده است. به عنوان مثال ديگر، در بخش نعمتها فقط كافي است، انسان بر اهميت آب ـ اين مادة ساده، ابتدائي ولي حياتي ـ تعمق نموده و بر وضع آن در صورت تغيير در كميت و يا كيفيت انديشه نمايد. اگر آب وجود نداشته باشد، يا اگر مزة آب تلخ، شور، ترش يا حتي شيرين شود، يا اگر تمام آبها در سطح زمين جمع شود و فرو نرود، يا اگر تمام آبها در عمق زمين فرو رود و جمع نشود، يا اگر آب داراي رنگ خاصي باشد، يا اگر آب داراي بوي خاصي باشد و… چه اتفاقي خواهد افتاد؟ آيا در اين صورت ديگر آب مفهوم و كاربرد آب را خواهد داشت؟ آيا موجودات قادر به ادامة حيات خواهند بود؟ براستي چرا«و من الماء كلَّ شيء حي»؟ آيا اگر آب تغيير يابد باز هم حيات براي تمام اشياء خواهد بود؟ آيا آب به تنهائي بيانگر وجود خالقي عظيم نميباشد؟ (هو الذي انزل من السماء ماء) كتاب آسماني و الهي قرآن، اعجاز قرآن، عظمت قرآن، وجه ملكوتي قرآن، ظاهر و باطن آيات قرآن، فوايد عمل نمودن به احكام قرآن، حقيقت قرآن كه نوري از انوار خداوند تعالي است، علوم قرآني و وجه قرآن در آخرت، از موضوعات مهم و مفيد براي مراقبة فكري ميباشد. عارف كامل آقا ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي ـ كه خدايش رحمت كند ـ معتقد است، قرآن در آخرت صورتي مانند صورت پيمبران، فرشتگان و بندگان صالح دارد، همچنين قرآن در آخرت سخن گفته و شفاعت مينمايد. براستي موضوعي با اين اهميت قابل تفكر و انديشيدن نميباشد؟ واي بر ما اگر براي تفكر بر اين امر مهم سهل انگاري نمائيم! در كتاب گرانقدر “تفسير ادبي و عرفاني قرآن كريم” آمده است:«تدبر بر دو قسم است: يكي انديشه كردن آدمي در نفس خود و حال خود كه آن را تدبر پند و موعظه گويند، دوم انديشه كردن در قرآن كه آن را تدبر حقيقت و مكاشفه گويند، اول صفت عامة مسلمانان است و دوم صفت عارفان است، كه ايشان را را ديدة مكاشفه دهند تا حجاب ميان دل ايشان و حق برداشته شود و همة آرزوها نقد شود و آب مشاهدت در جوي ملاطفت روان گردد، دل از ذكر پر و زبان خاموش! سر از نظر پر و خود را فراموش، وقار فرشتگان را ديده، ثبات ربانيان يافته، به سكينه صديقان رسيده كه مرد تا به آنجا نرسد، او را در درياي جلال قرآن شدن و استنباط گوهرهاي مكنون آن را كردن نشايد و بايد دانست كه اين درجه و مقام، علم اسرار حق است و اين مردان صاحب اسرار! اگر از ايشاني، دوست را وفاداري، و اگر نه تو را با رفتن با دوستان چه كار؟» از جمله موضوعات ديگر تفكر“ خود” يا “من” ميباشد، اينكه “من” چيست و كدام است؟ آيا “من” همان احساس و عاطفه است؟! آيا “من” همان عقل و ذهن است؟! آيا “من” صفات ظاهري است؟! آيا “من” صفات باطني است؟! آيا من جسم يا روان يا روح است؟! آيا “من” … براستي روان و روح چيست، جايگاه آنها كجاست، خصوصيات آنها كدام است؟! ويژگيهاي انسان قبل از تولد چه بوده، بعد از مرگ چه خواهد بود؟ تدبر در جهان هستي بيكران و طبقات مختلف آن، جايگاه، ويژگيها و فلسفة وجودي هر يك از اين طبقات، بطور قطع مارا بسوي شناخت آن خداوند عظيم هدايت مينمايد. عالم ذر و عالم برزخ از موارد ديگر براي انديشيدن است. اين عوالم در كجا قرار دارند؟ انسانها در اين عوالم چگونهاند؟ آيا فقط انسان در اين عوالم است يا موجودات ديگر نيز وجود دارند؟ مخلوقات خداوند از دو وجه قابل تفكر است، اول موجودات فيزيك از جمله انسان، حيوانات، گياهان، جمادات و… دوم موجودات متافيزيك از جمله روح، فرشتگان، جن و… يا شايد موجودات ديگر فيزيك يا متافيزيك كه ما از وجود آنها بي اطلاع هستيم و آنها را نميشناسيم. خصوصيات ظاهري و باطني و ويژگيهاي صورت و سيرت هر يك از اين مخلوقات قابل تفكر و تعمق است و انديشمند واقعي را به سوي خالق كبير رهنمون ميشود. هدف خالق يگانه از خلقت انواع مخلوقات از جمله انسان موضوع مهمي براي انديشيدن است. آيا انسان براي عبادت مولا، شناخت پروردگار و آزمايش شدن آفريده شده است؟ اگر اينگونه است حقيقت عبادت، شناخت و آزمايش چيست؟ ساير مخلوقات براي چه خلق شدهاند؟ فلسفة تولد و مرگ بسياري از موجودات چيست؟ تاريخ گذشتگان، سرنوشت آنها، عقوبات اهل معاصي و هلاك شدگان و عاقبت اهل علم و ايمان و نجات يافتگان نيز از موضوعات بسيار مفيد و درس آموز براي مراقبه ميباشد. آيا تفكر بر چهرههاي تاريخي، عقايد، اعمال و عاقبت آنها در دنيا و آخرت ارزشمند نميباشد؟! آيا تفكر بر اقوام پيشين، سرنوشت و سرانجام آنها بيفايده است؟! آيا نبايد بر چهرههاي درخشان تاريخ چون حضرت آدم (عليهالسلام)، حضرت نوح (عليهالسلام)، حضرت ابراهيم (عليهالسلام)، حضرت موسي (عليهالسلام)، حضرت عيسي (عليهالسيلام)، حضرت محمد (صلياللـهعليهوآلهوسلم)، حضرت علي (عليهالسلام)، حضرت زهرا (سلاماللـهعليها)، امام حسن(عليهالسلام)، امام حسين (عليهالسلام) و ساير ائمه، انديشهها، گفتار و اعمال آنها تفكر نمود و درس آموخت؟! آيا لازم نيست بر چهرههاي ظلماني تاريخ چون قابيل، نمرود، فرعون، ابوجهل، ابن ملجم، معاويه، يزيد و ساير هم كيشان اينان و عاقبت آنها تفكر نمود و عبرت آموخت؟! تمام اين تفكرها و انديشيدنها زماني مفيد و ثمر بخش است كه نتايج مثبت آنها بر دل مستولي شده، دل بر حواس اعمال نفوذ نمايد و حواس نيز اندامها و اَعمال را كنترل كند. مقدمه تمام اينها نيز شناخت و بهره گرفتن از خرد ميباشد. كلام را به آخر ميرسانيم با سخن زيباي حضرت امير المؤمنين علي (عليهالسلام) كه فرمودهاند:«روح، حيات بدن و خردمندي، حيات روح است. Reference: Dr. Motaleb Barazandeh, Penetration in Metaphysical Mysteries, Navid publications, 1380 Metaphysics & Death Dr Motaleb Barazandeh متافیزیک و مـرگ - دکتر مطلب برازنده مآخذ: کتاب رخنه در اسرارمتافیزیک، تآلیف مطلب برازنده، انتشارات نوید “مرگ” به معني فوت، موت، مردن و فنا آمده است. موت عبارت از نداشتن حيات و آثار آن (شعور و اراده) ميباشد، همچنين مفارقت روح از بدن را نيز موت ميگويند. فوت از مصدر توفي بوده كه معني آن گرفتن چيزي بطور كامل و تام است. مرگ يكي از مراحل زندگي و رشد و تكامل موجودات است، در اصل مرگ انتقال از مرحلهاي به مرحلة ديگر زندگي ميباشد (انتقال از تاريكي به نور، از كوري به بينايي، از جهل به دانايي). پيامبر عظيم الشأن اسلام ـكه درود خدا بر او بادـ ميفرمايند:«براي بقاء خلق شدهايد نه براي نابودي و فناء، و با مرگ تنها از دنيايي به دنياي ديگر مننقل ميشويد.» سقراط معتقد است كه مرگ انتقال از طبقة فيزيكي به عالم مثال است كه با راهنمايي ارواح نگهبان صورت ميگيرد. «امام بزرگوار حضرت عليبنمحمد (عليهالسلام)ـ امام حسن عسكري ـ نزد يكي از اصحاب خود كه بيمار بود رفت. او ميگريست و از مردن بيتابي ميكرد. حضرت به او فرمود: اي بندة خدا، تو از مرگ ميترسي چون آن را نميشناسي. اگر بدن تو چندان كثيف و چركين شود كه از شدت چرك و كثافت متأذي شوي و بدنت پر از زخم شود و گال بگيري و بداني كه اگر در حمامي خودت را بشويي همة آنها از بين ميرود، آيا دوست نداري به آن حمام روي و چرك و كثافت را از خودت بشويي يا دوست داري حمام نروي و به همان حال باقي بماني؟ عرض كرد: چرا، يابن رسول اللـه (دوست دارم حمام بروم)، (حضرت) فرمودند: اين مرگ همان حمام است و آخرين گناهان و بديهاي وجود تو را پاك و تميز ميكند. پس هر گاه وارد آن (حمام مرگ) شدي و از آن گذشتي از هر گونه غم و اندوه و رنجي رهايي يابي و به هر گونه خوشي و شادماني برسي. در اين هنگام آن مرد آرام گرفت و تن به مرگ سپرد و حالش جا آمد و چشم خود را بست و جان داد.» مرگ همان خواب اما طولانيتر است، در حقيقت مرگ را ميتوان نوعي خواب تلقي كرد كه در آن روح بطور موقت از جسم خارج ميشود. البته خوابِ واقعي، زندگي است بدين معني كه زندگي يك نوع خواب است كه غفلت و فراموشي در آن، ما را فرا گرفته است. مرگ، يك غنيمت و رحمت، دروازة رسيدن به آخرت و هماوردي شكست ناپذير است كه ميتواند پيك خوشي و آسايش و يا پيك بدبختي و پشيماني باشد. مرگ براي افراد صالح، ماية آسودگي، هديهاي عالي و صافياي براي پاك شدن از گناهان است ولي براي اشخاص ناصالح، ميهماني ناخواسته بوده، كه تيره كنندة شهوات و جدا كنندة آنها از خوشيها ميباشد. مرگ شهدي است كه ميتواند براي بعضي تلخ باشد. بعضي از علما و دانشمندان معتقدند كه مرگ مانند زندگي است بدين معني كه شناخت زندگي، شناخت مرگ است، عدهاي مرگ را دشمن زندگي و عدهاي آن را شيريني و حلاوت زندگي ميدانند. برخي مرگ را نوعي مرخصي ميدانند بدين معني كه چند روزي در اين دنيا هستيم و بزودي به جايگاه اول خود باز ميگرديم. مرگ هستة اول زندگي، مشاوري عالي، محافظي قوي و سپر بلاها ميباشد. ديدگاه عرفا تسبت به زندگي و مرگ متفاوت از ديگران است، آنها مرگ واقعي را آن لحظهاي ميدانندكه انسان از خدا جدا شده، تولد را زماني ميدانندكه انسان به خدا وصل گردد. عدهاي آن را آغاز بازگشت به سوي اللـه ميدانند ولي برخي معتقدند نقطة آغاز برگشت به سوي خدا تولد است. عرفا معتقدند مردگان واقعي كساني هستند كه با زبان معمولي حرف ميزنند، با چشم معمولي ميبينند و با گوش معمولي ميشنوند و نميتوانند وراي اينها را احساس كنند. بشر همواره خواستار رسيدن به جاودانگي بوده، براي رسيدن به آن از هيچ كوششي فرو گذار نكرده است. به همين دليل در طول تاريخ، پادشاهان همواره در جستجوي آب حيات بودهاند يا دانشمندان امروز، به دنبال راههايي براي افزايش عمر انسانها ميباشند. انسانها مرگ را سد راه خود براي رسيدن به جاودانگي ميدانند و تصور ميكنند كه با غلبه بر مرگ به جاودانـگي خواهند رسيد. اين در حالي است كه مرگ نه تنها سد راه جاودانگي نميباشد بلكه دروازة ورود به جاودانگي است. ياد مرگ بسيار ارزشمند است و فوايد زيادي به دنبال دارد. چه خوب است كه انسان همواره به ياد مرگ باشد. ياد مرگ بهترين زهد نسبت به دنيا، عامل بيرغبتي به دنيا و باعث حقير نمودن دنيا در ديد بندگان است. ياد مرگ برترين عبادت و بهترين موضوع براي انديشه كردن و مراقبه نمودن است. خاموش كردن آتش حرص و طمع، شكستن ميل، هوي و هوس، لطيف كردن طبع، كشتن شهوات و خشكاندن ريشههاي غفلت از آثار ديگر ياد نمودن مرگ است؛ همچنين باعث آسان نمودن و عدم ترس از آن ميشود. ترس از مرگ يكي از معضلات تمام اقشار بشر ميباشد. البته حقيقت آن است كه جسم از مرگ ميهراسد ولي روح نه تنها هراسي از مرگ ندارد بلكه مشتاق آن است. پس انسان ذاتاً ترسي از مرگ ندارد و فكر ميكند كه از مرگ ميترسد و اين يك نوع غفلت است. دلائل مختلفي در ترس از مرگ وجود دارد كه به اختصار به آنها اشاره ميكنيم: 1ـ رنج و سختي كه انسان در هنگام مرگ آن را ميچشد كه البته اين رنج و سختي فقط در گروه خاصي وجود دارد و شامل تمام انسانها نميشود. 2ـ گمان آنكه اينان با مرگ نيست و نابود ميشوند و اينكه مرگ پايان همه چيز است، اين در حالي است كه مرگ آغاز يك راه جديد و بسيار طولاني است. 3ـ عدم شناخت مرگ و دنياي بعد از آن كه در بيشتر افراد ديده ميشود (انسان ذاتاً نسبت به هر چيز ناشناخته ولو آنكه مطلوب باشد هراس دارد.) 4ـ انسان در هنگام مرگ متوجه ميشود دنياي كه به آن دل بسته بود، واهي و هيچ بوده است. «حضرت امام جوادـكه درود خدا بر او و خاندانش بادـ در پاسخ به سؤال از علت ناخوش داشتن مرگ (ميفرمايند): زيرا مردم مرگ را نميشناسند و از اين رو آن را ناخوش ميدارند، در صورتي كه اگر مرگ را ميشناختند و از اولياي خداي عزوجل بودند، بيگمان آن را دوست ميداشتند و ميفهميدند كه آخرت براي آنها بهتر از دنياست. حضرت سپس فرمودند: اي ابو عبداللـه، به چه دليل كودك و ديوانه از خوردن دارو كه بدنشان را سالم ميكند و دردشان را برطرف ميسازد خودداري ميورزند؟ عرض كرد: چون سودمندي دارو را نميدانند. حضرت فرمودند: سوگند به آنكه محمد (صلياللـهعليهوآلهوسلم) را به حق پيامبر كرد، هر كس خودش را براي مرگ چنان كه شايد و بايد آماده گرداند، سودمندي مرگ براي او بيشتر از سودمندي اين دارو براي اين شخص تحت درمان است. بدان كه اگر مردم ميدانستند مرگ به چه نعمتي ميانجامد، بيگمان بيشتر از خردمند دور انديشي كه براي برطرف كردن بيماريها و كسب سلامتيها در پي داروست، مرگ را ميطلبيدند و دوستش ميداشتند.» «يكي از پيامبران هنگام مرگ گريه ميكرد، او را وحي آمد كه از مرگ مينالي و مرگ نخواهي، گفت: نه، خداوندا، گريه بواسطة غيرت من بر كساني است كه پس از من ذكر تو كنند و من نتوانم.» مرگ را انواع مختلفي ميباشد، در كتاب ارزشمند“تفسير ادبي عرفاني قرآن مجيد” از قول عارف واله و شيدا خواجه عبداللـه انصاري آمده است: «مرگ چهار گونه است: مرگ اهانت و لعنت، مرگ حسرت و مصيبت، مرگ تحفه و كرامت، مرگ خلقت و مشاهدت. مرگ لعنت مرگ كافران است، مرگ حسرت مرگ عاصيان است، مرگ كرامت مرگ مؤمنان است، مرگ مشاهدت مرگ پيغمبران است. مرگ اهانت، كافران را است كه فرمود: اي محمد اگر مرگ كافران را ببيني و آن زخم فرشتگان عذاب كه از هيبت و نهيب آن كافر ميان او دو آتش و بوي ناخوش گرفتار آمده! كه اگر بنالد بر خود درد افزايد و اگر بزارد نداء (لا بشري) شنود! در آن حال بيني كه گرد بينوايي بر روهاشان نشسته و آتش در جانشان افتاده، زنهار! مرگ حسرت، مرگ گناه كاراني است كه روزگار را به غفلت به سر آورده و در طاعات و عبادات تقصير كرده، ناگاه در چنگ ملك الموت افتاده و گرفتار سكرات مرگ شده از يك سو فرشتة رحمت بيند، شرمش آيد كه كار نيك نكرده، و از سوي ديگر فرشتة عذاب بيند، بترسد از اينكه بديها و زشتيها كرده، بيچاره اين بندة عاصي در ميان مانده و چشم بر عيب نهاده تا خود چه آيد! كرامت آيد از غيب يا اهانت؟ فضل ببيند يا عدل؟ مرگ تحفه و كرامت، مرگ مؤمنان و نيك مردان است كه فرشتگان رحمت به صد هزار لطف و كرامت و رفق و راحت و بشري و بشارت ايشان را قبض روح كنند و به الطاف كرم و نوازش بينهايت پروردگار بشارت ميدهند! كه مصطفي (صلياللـهعليهوآلهوسلم) فرمود: عطاي مؤمن مرگ است، زيرا حجاب مؤمن از نفس اوست و مرگ برداشتن آن حجاب است، و عارفان را هيچ عطائي و تحفهاي بدان نرسد كه راه دوست بر ايشان گشوده گردد و حجابها برداشته شود. چقدر تفاوت است ميان گروهي مردگان كه دلها به يادشان زنده ميشود! و ميان گروهي زندگان كه دلها از ديدن آنان سياه ميگردد. مرگ مشاهدت، مرگ پيمبران است كه اعزاز و اكرام پيمبران و نوازش ايشان به نداء لطف بيواسطه از حضرت عزت روان، گويد: اي نفس مطمئن و آراميده، به سوي خداي خويش خشنود و خوشحال بشتاب.» پذيرش مرگـ اين واقعيت انكار ناپذيرـ براي اكثر انسانها بسيار دشوار است. بر اساس پژوهش روانشناسان و روانپزشكان پذيرش مرگ در افرادي كه مردن آنها قطعي شده (و از قبل معلوم است، براي مثال آنهايي كه مبتلا به بيماريهاي لاعلاج بوده) طي پنج مرحله صورت ميگيرد: 1ـ مرحلة انكار: شخص ابتدا مرگ را انكار ميكند و باور نميكند و سعي دارد آن را رد نمايد. 2ـ مرحلة خشم: در اين مرحله شخص با خشم، عصبانيت و ناراحتي با خبر مرگ خود و رسانندگان اين خبر برخورد ميكند. 3ـ مرحلة التماس: شخص با التماس به افراد مختلف و يا دعا به درگاه خداوند، براي نجات از مرگ كمك طلب مينمايد. 4ـ مرحلة افسردگي: در اين مرحله انرژي شخص تحليل ميرود، ضعيف ميشود و متوجه ميشود كه موضوع مرگ كاملاً جدي است، لذا حالت افسردگي پيدا ميكند. 5ـ مرحلة پذيرش: در اين مرحله شخص پس از آنكه از هيچ يك از موارد فوق سودي حاصل نكرد، مرگ را ميپذيرد، چون ميبيند راه ديگري وجود ندارد. در هنگام مرگ، روح به صورتهاي مختلفي خارج ميشود. در افراديكه به دليل سانحه و تصادف به صورت ناگهاني ميميرند، روح به شكل آني جدا ميشود، درست مانند فنر فشرده شدهاي كه از جاي خود پرتاب شود. در كسانيكه مدتها بيمار بوده، به تدريج قواي آنان تحليل ميرود و سپس ميميرند، روح به صورت تدريجي خارج ميگردد. بعد از مرگ و جدا شدن روح از بدن، روح به همراه كالبد مثالي به عالم اثيري منتقل ميشود. به نظر ميرسد مدت زمان براي انتقال روح به عالم اثيري متفاوت باشد. بعضي افراد با سرعت و برخي بسيار كند اين مسير را طي ميكنند. كساني هستند كه به دليل علاقه به دنياي فيزيكي، ماديات و خانوادهشان، روحشان ديرتر منتقل ميگردد. اعتقاد بر اين است كسانيكه خودكشي ميكنند، تا زمان واقعي مرگ (كه در لوح محفوظ پروردگار ثبت شده)، روحشان بين فيزيك و اثير سرگردان است، زيرا روحشان نه به عالم اثير ميرود و نه قدرت برگشت به عالم فيزيكي دارد. در انتقال روح از عالم فيزيكي به عالم اثيري ارواح نگهبان، روح را هدايت ميكنند. زمان مرگ هر انسان از جمله پديدههاي جالب و مورد توجه ميباشد و بسياري، علاقمند به اطلاع از آن ميباشند. اين در حالي است كه زمان مرگ يك امر بسيار سري و محرمانه بوده، كه فقط خداوند متعال از آن اطلاع دارد و در مواقعي كه صلاح بداند آن را به دل برخي بندگان الهام ميكند. جستجوگري و حقيقتجويي از جمله خصوصياتي است كه انسان را از ساير مخلوقات جدا ميسازد، انسان همواره در جستجوي حقيقت و بطن امور بوده، در طول تاريخ افراد زيادي در اين راه اوقات فراواني را صرف كردهاند، با اين وجود چرا انسان از حقيقت مرگ ميگريزد؟! چرا در جستجوي بطن آن نميباشد؟! چرا براي شناخت بهتر آن تلاش نميكند؟! چرا به دنبال علل ترس از مرگ و برطرف نمودن آن نيست؟! چرا به دنبال شناخت دنيا بعد از مرگ نميباشد؟! آيا شناخت مرگ، بخشي از خودشناسي كه پايه و اساس خداشناسي است نميباشد؟! آيا ما جز براي شناخت خداوند متعال خلق شدهايم؟! Reference: Dr. Motaleb Barazandeh, Penetration in Metaphysical Mysteries, Navid publications, 1380 Metaphysics & Gnostics
Dr Motaleb Barazandeh
متافیزیک و عارفـان - دکتر مطلب برازنده مآخذ: کتاب رخنه در اسرارمتافیزیک، تآلیف مطلب برازنده، انتشارات نوید عارف در لغت به معني دانا، شناسنده، آگاه و واقف به دقايق و رموز آمده است. در مراتب تكامل روحي، عارف كسي است كه مؤمن، عابد و زاهد باشد، ظاهر و باطنش الهي باشد، خود، خدا، رسول خدا، قرآن، دنيا، آخرت، مرگ و شيطان را بشناسد. حضرت علي(عليهالسلام) “نمونة برجستهاي از عارفان باللـه است، هر كس علي(عليهالسلام) را بشناسد، انسان عارف و كامل را شناخته است، البته مقصود آشنايي با صفات والا، سيرة عملي، سير و سلوك روحي و معنوي اوست.” عارف مؤمن است، بدين معني كه دستورات دين را پذيرفته، ظاهر و باطن آن را رعايت ميكند. عارف بر درگاه مولاي خويش ركوع و سجود ميكند، روزه ميگيرد و حلال و حرام را رعايت مينمايد. اعتقاد به بهشت و جهنم، شناخت حقيقت اعمال صالح و ناصالح و درك آثار و ملكوت اعمال از نشانههاي ديگر عارفان است. عارف عابد است، عابد كسي است كه زياد عبادت ميكند. عابد عبادات واجب را كه در دستورات دين آمده انجام ميدهد و علاوه بر آن به عبادات مستحب ميپردازد، در عبادات خود دقيقاً برابر دستورات دين عمل ميكند، فرمايشات قرآن كريم، رسول خدا(صلياللـهعليهوآلهوسلم) و ائمه معصومين(عليهمالسلام) را سرلوحه ظاهر و باطن عبادات خود قرار ميدهد. عارف عبد و بندة مولاي خويش است، بنده براي خود مالكيتي قائل نيست و همه چيز را مملوك مولا ميداند، از مولا درخواست نميكند بلكه هميشه به آنچه كه مولا عنايت ميكند راضي و قانع است. عارف زاهد است، زاهد كسي است كه دنيا را سه طلاقه كرده باشد. سالك تا زماني كه مؤمن، عابد و زاهد نباشد نميتواند عارف باشد. پس، ادعاي عرفان قبل از طي اين مراحل، ادعايي واهي است، از آن مهمتر اينكه عارف ادعايي ندارد و وجود ادعا به تنهايي براي شناخت عارفان كاذب كافي است. در كتاب ارزشمند “علي آينه عرفان” از قول مولاي عارفان حضرت علي(عليهالسلام) چنين آمده است:«عارف كسي است كه عقلش را زنده ساخته و هواي نفس و شهواتش را ميرانده تا آنجا كه جسمش به لاغري گرائيده و خشونت و غلظت اخلاقش لطيف گشته، برقي پر نور در وجودش درخشيده و راه هدايت را برايش روشن ساخته و در طريق الهي او را به راه انداخته و همواره در مسير تكامل از مرحلهاي به مرحلة ديگر منتقل شده تا به مرحلة سلامت و سراي زندگي جاويد راه يافته و با آرامشي كه در بدنش پديدار گشته در قرارگاه امن و راحت، قرار گرفته است. اين همه از آن روست كه عقل و قلبش را به كار گرفته و پروردگار خويش را راضي ساخته است.» عارف از خواب، خوراك، همنشيني و همصحبتي با خلق گريزان است. نميخوابد تا شب را با نماز، عبادت، تلاوت قرآن، تفكر در آن، راز و نياز با معشوق و گريستن بر معاصي به صبح برساند. نميخورد تا شهوات را بميراند، عزلت اختيار ميكند تا از آفات ظاهري و باطني نجات يابد. در مقابل خلق سكوت ميكند تا توفيق همصحبتي با حق نصيبش شود. حضرت امام صادق(عليهالسلام) ـ آن امام عارف ـ در وصف عارفان ميفرمايند:«… نه ميلي به طعام دارد، نه از نوشيدنيها لذت ميبرد، از خواب لذت نميبرد، با دوستان انس نميگيرد، به آبادي پناه نميبرد، لباس نرم و لطيف نميپوشد و هرگز آرام نميگيرد. خداي تعالي را شب و روز عبادت ميكند به اين اميد كه به آنچه كه شوقش در دل دارد برسد و به زبان شوق، راز درون خود را با او در ميان نهد.» عارف خود را شناخته و به خودسازي مشغول است، خدا را شناخته و به سوي او در حركت است، رسول خدا را شناخته و پيرو اوست، قرآن را شناخته است و به احكام آن عمل مينمايد، دنيا را شناخته و از آن گريزان است، آخرت را شناخته و به سوي آن شتابان است، مرگ را شناخته است و آن را رحمت حق ميداند و شيطان را شناخته و از او روي برتافته است. مولاي عارفان حضرت علي(عليهالسلام) ميفرمايند:« عارف كسي است كه نفس خود را شناخت و آزادش كرد و آن را از هر آنچه(از خدا) به دورش بدارد پاك و منزه داشت.» عارف اهل مشارطه، مراقبه و محاسبه است، در آغاز هر روز، پيروي از رحمان و دوري از شيطان را با خود شرط ميكند؛ در طول روز مراقب است كه از شروط خود تخطي نكند، در پايان روز نيز خوب و بد اعمال خود را محاسبه مينمايد، خوبيها و اعمال نيك خود را رحمت حق دانسته، بخاطر آن مغرور نميشود، معاصي و اعمال بد را حاصل غفلت خود دانسته و از آن نادم است و براي آن خود را تنبيه و مأخذه ميكند. عارف همواره طالب علم و ايمان است، علم و ايمان را دو بال پرواز به سوي خدا ميداند، عالمان و مؤمنان در نظرش عزيز و محترماند و از سبك شمردن آنان خوف دارد. حضرت امام صادق(عليهالسلام) ميفرمايند:«نجواي عارفان همواره بر سه اصل استوار است: بيم، اميد و حب. بيم شاخة علم است و اميد شاخة يقين است و حب شاخة معرفت و عرفان. نشان بيم گريختن است و نشان اميد طلب است و نشان حب آن است كه در ايثار آنچه را كه دوست دارد دريغ نورزد … اين اصول سه گانه مانند: حرم، مسجد و كعبه است كه اگر كسي داخل حرم شود، از خلق ايمني يابد و چون داخل در مسجد شود، بر اندام او از آلودگي به گناه ايمن باشد و اگر داخل كعبه شود، قلبش از اشتغال به چيزي جز ذكر خداي تعالي در امان ماند.» مرگ براي عارف آرزوي قلبي است. عارف شيفتة مرگ و لقاي حق است و مرگ براي او همانند آب سرد و گوارايي است كه تشنه در تابستان گرم مينوشد. «كالبد عارف با خلق است و قلبش با خدا. اگر قلبش چشم بر هم زدني از خدا غافل شود، از شوق(جبران غفلت با ديدار حق) بميرد. عارف، امين وديعههاي خداوند است و گنجينة اسرار و معدن انوار و راهنماي خلق به سوي رحمت حق و حاصل علوم و ميزان فضل و عدل اوست. از خلق و آرزوي دنيايي بينياز است، مونسي جز خداوند ندارد و نطقي، اشارهاي و نفسي جز با خدا و براي خدا و از خدا ندارد، پس او در بـاغ قدس خداوند در رفت و آمد است و از فضـل لطيف خداوند متعـال بهره ميگيرد.»(از بيانـات گهر بار حضرت امـام صـادق عليهالسلام) صبر، پاكدامني، پارسايي، شوق، لطافت، خوف، اعتدال، تواضع، نيكوكاري و مكارم اخلاق از اوصاف ديگر عارفان است. عارف، عقل و قلبش زنده و هواي نفس و شهوتش مرده است. خشونت، دروغ، تهمت، غيبت، حرص، هوس، طغيان و شر در وجود عارف يافت نميشود. در كتاب زيباي “عارفانه” كه به قلم تواناي استاد فرزانه و عارف سوخته، حاج شيخ حسين انصاريان در پنج جلد تحرير شده است، در وصف عارفان چنين آمده:«عارفان وارسته و عاشقان پيراسته و والهان جمال ازلي و ابدي، خواستهاي جز حق نداشتند و جز رسيدن به وصال محبوب نخواستند و دل به غير عشق حق نياراستند. عارفان از تمام امور مادي و نعمتهاي ظاهري، تنها به حلال خدا، آن هم در حد عفاف و كفاف قناعت كردند و از زر و زيور و اسراف و تبذير و ميل به جانب لذتهاي زود گذر پرهيز كردند. عارفان جز حق نگفتند و جز حق نشنيدند و جز به حق قضاوت ننمودند و جز راه حق نرفتند و جز به عاقبت و قيامت فكر نكردند. عارفان از خود دل گرفتند و به حق دل بستند و تن و روح در عبادت و خدمت به خلق گذاشتند و دنيا را بر اساس قرآن و مدرسة اهل بيت، مزرعه آخرت خود نمودند. عارفان چراغ باطن به معرفت حق روشن نمودند و به زيور ايمان و يقين آراسته شدند و به انجام عمل خير و كار خدا پسندانه برخاستند و در راه جلب رضاي حق كوشيدند. عارفان سر تسليم جز به درگاه حضرت حق فرود نياوردند و در راه حق از احدي باك نكردند و از امر به معروف و نهي از منكر باز نايستادند و در خودسازي و آراستن درون به حقايق الهي نهايت كوشش را از خود نشان دادند.» با اوصافي كه گذشت، شايسته است در اين سؤالات انديشه كنيم، آيا ما طالب معرفتيم؟ آيا عارف واقعي را براي هدايت خود يافتهايم؟ اگر استادي داريم آيا در مسير معرفت است و اوصاف عارفان را دارد؟ آيا ظاهر و باطن او يكي است؟ خداي ناكرده پشت سر كسي در حركت نباشيم كه فقط ظواهر را رعايت ميكند و در باطن تهي است؟ Reference: Dr. Motaleb Barazandeh, Penetration in Metaphysical Mysteries, Navid publications, 1380 Metaphysics & Mantra
Dr Motaleb Barazandeh
متافیزیک و حقيقت ذكـر - دکتر مطلب برازنده
مآخذ: کتاب رخنه در اسرارمتافیزیک، تآلیف مطلب برازنده، انتشارات نوید
“ذكر” در لغت به معني يادكردن و بيان كردن آمده است. در وادي معرفت منظور از ذكر، به ياد خدا بودن و بيان نمودن اسماء و اوصاف او ميباشد. اميد است كه اين ذكر به شناخت بهتر خداوند سبحان كه غايت همة شناختهاست منتهي گردد.(انشاا…) دانشمند بزرگ و حكيم فرزانه شيخالرئيس ابوعلي سينا، حقيقت ذكر را، حضور مذكور در نفس ذاكر ميداند.
ذكر وياد خداي عزوجل داراي بركات، فوايد و محاسن فراوان ميباشد و تأثيرات مثبت آن بر جسم، روان و روح غيرقابل انكار است. ياد خدا روشن كننده دل، حيات جانها، خوراك روح، ماية هدايت خرد، فرود آورنده رحمت، مونس عقل، ريشة صلاح و پاكي، صيقل دهنده سينهها، جلا دهنده بينشها و موجب آرامش جسم، روان و روح ميباشد. ذكر حقتعالي موجب ارتقاء روح از ملك به ملكوت، صعود انسان از اسفل سافلين به اعلاعليين، همنشيني با حضرت دوست، زنده كردن دل، شرح صدر، رستگاري، تقويت بصيرت باطني، مشاهده جلوه جمال حق در آيات او، تقويت نيروي روحاني، بيداري آگاهي، خلوص و تصفيه روح و آزادي روح از قيد اسارت جسم ميگردد.
ذكر اللـه جل جلاله، نيكوترين عمل، موجب خير دنيا و آخرت، بهترين كارها در هنگام مرگ، برترين و عاليترين عبادت، عامل بيرون كننده حب دنيا از دل، بهترين زاد و توشه براي سلوك الي اللـه، راهبري خوب در معارف الهي و اولي از كشتن و كشته شدن در راه خدا شمرده شده است. فراموش كردن خود، كليد انس با خدا و خوب شدن اعمال و رفتار در نهان وآشكار از جمله فوايد ديگر ذكر است.
در كتاب شريف“ چهل حديث” حضرت امام خميني(روحي له الفدا) از ذكر تحت عنوان غايت آمال اولياء و عرفا ياد شده است كه در سايه آن به وصال محبوب خود ميرسند، همچنين قيد شده، ذكر براي عامه و متوسطين، بهترين مصلحات اخلاقي و اعمالي و ظاهري و باطني ميباشد.
در كتاب ارزشمند“تفسير ادبي و عرفاني قرآن مجيد” آمده است:« هركس قدر خلوت حق نداند، از ذكر او باز ماند، و هركس از ذكر او باز ماند، حلاوت ايمان از كجا يابد؟ لاجرم بجاي ذكر رحمان، به وسوسههاي شيطان نشيند.»
ذكر، يكي از بهترين انواع مراقبه براي رسيدن به اهداف ترسيم شده در مراقبه ميباشد كه در مكاتب شرقي تحت عنوان “مانترا” آمده است. مراقبه ذكري، داراي محاسن زيادي نسبت به ساير انواع مراقبه است، از جمله:
ـ در احكام گرانقدر دين مبين اسلام و فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام بر آن تأكيد فراوان شده است.
ـ به امكانات، ابزار و وسايل خاصي نياز ندارد، در حالي كه برخي انواع مراقبه به امكانات خاص نيازمند است.
ـ در هر مكان و زمان قابل انجام است، هر چند انجام آن در برخي مكانها و زمانها بيشتر توصيه شده است.
ـ همزمان با انجام ساير كارها نيز ميتوان آن را انجام داد، هر چند انجام آن به صورت مستقل بهتر است.
ـ ميتوان به مرحلهاي رسيد كه به صورت تمام وقت انجام شود.(دائم الذكر گرديدكه از مقامات عارفان است.)
از ديدگاه متا فيزيك مراقبه ذكري باعث بهبود كميت و كيفيت هاله، گشوده شدن چاكراها و دريافت انرژيهاي روحاني براي تغذيه و تقويت روح، باز شدن چشم سوم و رؤيت ابعاد ماورائي و رها شدن جسم و ذهن ميگردد.(اللـه اعلم)
ذكر داراي مراتب مختلف است. مرتبه اول آن، ذكر به زبان ميباشد. در اين مرحله زبان ذاكر به ذكر حق مشغول است ولي دل و فكر او در جاي ديگر و بر موضوع ديگر سير ميكند. مرتبه دوم ذكر به دل ميباشد، در اين مرتبه علاوه بر زبان، دل ذاكر نيز به ذكر دوست مشغول است ولي حضور دل با مراقبت و مداومت صورت گرفته است و اگر دل را رها كند ميگريزد. در مرتبه سوم ذكر بر دل مستولي شده، لذا حضور دل در ذكر به خواست خود اوست و حتي اگر رهايش كند نميرود. در مرتبه چهارم ذاكر در مذكور غرق ميشود، در اين مرتبه مذكور بر دل مستولي ميگردد.(در مرتبه سوم ذكر و درمرتبه چهارم مذكور بر دل مستولي ميشود.) در اصل در مرتبه چهارم، زبان، دل و ذكر كنار رفته، آنچه ميماند، ذاكر و مذكور است كه آنهم يكي شدهاند، و اين همان مقام فناء عارفان است. وارسته دوران عزيزالدين نسفي اين چهار مرحله را به ترتيب ميل، ارادت، محبت و عشق نامگذاري ميكند. در كتاب گرانقدر “سر الاسرار قرآن” نيز از اين چهار مرحله يادشده است.
آموختن ذكر به دل(رسيدن به مرتبه دوم و سوم) چندان آسان و سهل نميباشد، و نياز به صبر و حوصله فراوان دارد. از بزرگان عرفان نقل شده است كه آموختن ذكر به دل همانند آموختن كلام به طفل ميباشد. براي آموختن كلام به طفل، صبر، حوصله، تحمل و زمان لازم است و اين امر به تدريج و با تمرين و ممارست امكان پذير است. عارف كبير حضرت آيت اللـه مرحوم شاهآبادي استاد عرفان حضرت آيت اللـه امام خميني رحمت اللـه تعالي اليه ميفرمايند:« شخص ذاكر بايد در ذكر مثل كسي باشد كه به طفل كوچك كه زبان باز نكرده، ميخواهد تعليم كلمه كند. تكرار ميكند تا اينكه او به زبان ميآيد و كلمه را ادا ميكند. پس از آنكه او اداي كلمه را كرد، معلم از طفل طبعيت ميكند و خستگي آن تكرار بر طرف ميشود و گويي از طفل به او مددي ميرسد. همين طور كسي كه ذكر ميگويدبايد به قلب خود كه زبان باز نكرده، تعليم ذكر كند و نكته تكرار اذكار آن است كه زبان قلب گشوده شود و علامت گشوده شدن زبـان قلب آن است كه زبان از قلب تبعيت كند و زحمت و تعب تكرار مرتفع شود. اول زبان ذاكر بود و قلب به تعليم و مدد آن ذاكر شد و پس از گشوده شدن زبان قلب، زبان از آن تبعيت كرده به مدد آن با مدد غيبي متذكر ميشود.»
ذكر را انواع مختلف است. حضرت امام صادق (عليهالسلام)-دانشمند الهي و آگاه به معارف آسماني-كه سلام و صلوات خداوند بر او و خاندانش باد، انواع ذكر را، ذكر زبان، ذكر نفس، ذكر روح، ذكر دل، ذكر عقل، ذكر معرفت وذكر باطن بيان ميكند. در كتاب گهربار“ميزان الحكمه” از قول آن امام بزرگوار آمده است:« ذكر زبان حمد وثنا، ذكر نفس سختكوشي و تحمل رنج، ذكر روح بيم و اميد، ذكر دل صدق و صفا، ذكر عقل تعظيم و شرم، ذكر معرفت تسليم و رضا و ذكر باطن و درون مشاهده و لقاء است.»
ذكر را نيز اقسامي است. در “رسالة سير و سلوك منسوب به بحرالعلوم” به چهار قسم ذكر شده است كه عبارتند از: ذكر قالبيِ اطلاقي، ذكر قالبيِ حصري، ذكر نفسيِ اطلاقي و ذكر نفسيِ حصري. در ذكر قالبي به معني و باطن ذكر توجه نميشود ولي در ذكر نفسي، مهم، توجه و عنايت به باطن، درون و معني ذكر است. پر واضح است كه ذكر نفسي ارزشمندتر از ذكر قالبي ميباشد. ذكر اطلاقي داراي تعداد مشخص نميباشد و ذاكر ميتواند به هر مقدار كه بخواهد آن ذكر را تكرار كند. در ذكر حصري عدد معين وجود دارد و ذكر بايد به همان مقدار كه در دستور آمده گفته شود(نه كمتر، نه بيشتر)، براي مثال تسبيحات حضرت زهرا(سلاماللـهعليها) ـدرود خداوند بر او، اجداد و فرزندانش بادـ از جمله اذكار حصري است.
آگاهان عالم معتقدند كه براي هر چيز موجود در عالم ملك، وجهي درعالم ملكوت موجود است. به عبارت ديگر هرچيز داراي دو وجه « صورت و سيرت » ميباشد كه صورت آن در عالم فيزيك و سيرت آن در عالم متافيزيك است. براستي سيرت و باطن ذكر چيست؟ وجه ملكوتي ذكر كدام است؟ چرا در قرآن كريم(آن كتاب هدايت سالكان در صراط مستقيم الي اللـه) آمده است: «يا ايها الذين آمنو اذكرو اللـه ذكرا كثيرا»؟ تفكر و تعمق در اين سؤالات، فرمايش گرانقدر موليالموحدين، آن باب معارف الهي حضرت علي (عليهالسلام) را به انسان يادآوري ميكند:« مداومت بر ذكر، خوراك روح و كليد صلاح و پاكي است.» براستي چگونه انسان براي تأمين خوراك جسم (جسمي كه چيزي به جز ابزار و وسيلهاي گذرا نيست) از هيچ كوشش و تلاشي فرو گذار نميكند ولي خوراك روح (روحي كه جوهره اصلي وجود است) را به راحتي از ياد ميبرد؟!
نبايد فراموش كرد كه وارد شدن در وادي معرفت و ذكر از جمله توفيقات الهي است كه نصيب هر كس نميشود، چرا كه« يادكردن، نشستن با محبوب است» و همنشيني با محبوب نصيب هر عاشق پر مدعاي دور از عمل نميشود. مبين آن اينكه از معصومين نقل شده است: « مادام كه خدا از بندهاش ياد نكند، بنده نميتوانداز خدا يادكند، ياد بنده از خداوند، موجبي براي ياد خدا از بنده شده است.» و يا نقل شده است:« قوام ذكر بنده، خدا را، ذكر خداست بنده را، پس آن ذكري است از خدا براي بنده» و اين است نشانة شيعيان واقعي. از امام صادق(عليهالسلام) نقل شده كه فرمودند:« شيعيان ما كساني هستند كه چون فراقتي دست دهد، فراوان به ذكر حقتعالي بپردازند.»
جاي بسي تأمل و تدبر است كه آيا، حقيقت ذكر را دريافتهايم؟ آيا بهرة لازم را از آن ميبريم؟ آيا در مسير الي اللـه قرار داريم؟ آيا مسلماني ما به حرف و ظاهر است يا به دل و عمل؟
Reference: Dr. Motaleb Barazandeh, Penetration in Metaphysical Mysteries, Navid publications, 1380
Metaphysics & Asceticism Dr Motaleb Barazandeh متافیزیک و زهـد - دکتر مطلب برازنده مآخذ: کتاب رخنه در اسرارمتافیزیک، تآلیف مطلب برازنده، انتشارات نوید زهد در لغت به معني پارسايي، پرهيزگاري و اعراض از دنيا آمده است. از ديد عارفان و وارستگان، ترك حلال دنيا بخاطر ترس از حساب آن و ترك حرام دنيا بخاطر ترس از عقاب آن، زهد گفته ميشود؛ به عبارت بهتر عدم خوشحالي در صورت بدست آوردن دنيا و عدم ناراحتي بخاطر از دست دادن دنيا را زهد گويند. اساس زهد، ترك دنيا و رو آوردن به آخرت است، پس لازم است ابتدا دنيا را بشناسيم تا با آگاهي، آن را ترك نمائيم. دنيا به اسامي مختلفي خوانده ميشود از جمله: طبيعت، عالم فيزيك، عالم ملك، عالم شهادت، عالم خلق، عالم اضداد، عالم محسوسات و عالم ظلمت. طبيعت در مقابل ماوراءطبيعت، فيزيك در مقابل متافيزيك، ملك در مقابل ملكوت، شهادت در مقابل غيب، خلق در مقابل امر، اضداد در مقابل يگانگي، محسوسات در مقابل غيرمحسوسات و ظلمت در مقابل نور است. دنيا را با چهار عامل حاكم بر آن يعني زمان، مكان، انرژي و ماده ميشناسيم. دنيا و هر آنچه در آن است وسيله و ابزاري براي رسيدن به آخرت ميباشد، از اين رو مولاي عارفان حضرت علي (عليهالسلام) ميفرمايند: «دنيا وسيلة سواري مؤمن است كه او را به سوي پروردگارش كوچ ميدهد، پس سواريهاي خود را اصلاح كنيد تا شما را به پروردگارتان برساند.» دنيا در اصل پلي براي عبور از عالم ذر به عالم برزخ است. دنيا كشتزار آخرت، ياور آخرت و نيكو مركبي براي آگاهان است. حضرت علي (عليهالسلام) ـ آن زاهدترين بندگان حق ـ ميفرمايند:«همانا دنيا سراي گذر است و آخرت جاي ماندن، پس از گذرگاه خود براي ماندگاه خويش توشه برگيريم.» ملك پستترين و پايينترين مراتب در جهان هستي ميباشد. مولي الموحدين حضرت علي (عليهالسلام) ميفرمايند:«دنيا از آن رو دنيا نام گرفته كه پستترين (پايينترين) چيزهاست و آخرت از آن رو آخرت ناميده شد كه سزا و پاداش در آنجاست.» ناپايداري و فاني بودن نيز از ويژگيهاي ديگر اين عالم ميباشد، لذا حضرت آدم (عليهالسلام) به فرزندش شيث وصيت فرمود:«به دنياي فاني دل مبنديد، زيرا من به بهشت جاويدان دل بستم اما با من وفا نكرد و از آن بيرون رانده شدم.» دنيا بازيچه، سرگرمي و لهو و لعب است. عالم ظلمت، مردار، ملعون و مكار است. در كتاب گرانقدر“ميزان الحكمه” از قول مولاي متقيان حضرت علي (عليهالسلام) چنين نقل شده است:«اين پيامبران و برگزيدگان خدا از دنيا دل بركندند … و پس مردان صالح و پارسا در پي آنان رفتند … و دنيا را چون مرداري ديدند كه جز در حال ضرورت خوردن از آن بر هيچ كس روا نيست و از آن به اندازهاي خوردند كه زنده بمانند و نميرند و دنيا را به منزله لاشهاي بس گنديده دانستند كه هر كس (از آنها) بر آن ميگذشت دهان (و بيني) خود را ميگرفت. آنان از دنيا به كمترين قوت بسنده ميكردند. برادران من! به خدا سوگند دنيا، در اين سراي و آن سراي ـ در نظر كسي كه انديشهاش را ناب و فكرش را خالص گرداند ـ گنديدهتر از لاشه و ناخوشايندتر از مردار است، اما آن كه كارش دباغي پوست است، مانند كسي كه از كنار آن لاشه و مردار ميگذرد يا نزديكش نشسته است و گنديدگي آن را حس نميكند و بويش آزارش نميدهد.» دنيا منشاء اندوه بيپايان، دشمن آخرت و آرزوي بد بختان است. اين عالم فريبنده، شيرين، خوشنما، سبز و رنگين ولي زيا زننده و زندان ميباشد. حضرت امير المؤمنين علي (عليهالسلام) ميفرمايند:«دنيا همانند مار است، لمس كردن آن نرم و ملايم است اما درونش از زهر آكنده است، لذا فريب خورده نادان به آن ميل پيدا ميكند و هوشيار عاقل از آن حذر ميكند.» اين دنيا سراي بينوايي، طبل ميان تهي و بساط فرومايگي است. از اينروست كه «خداوند تعالي آن (دنيا) را براي دوستانش نگزيد، و در دادن آن به دشمنانش بخل نورزيد. خير آن (دنيا) اندك است و شر آن آمـاده.» (حضرت علي عليهالسلام) دنيا دوستي، ريشه و منشاء تمام گناهان و معاصي و ماية دوري از خداوند مهربان است. مبين آن اينكه حضرت علي (عليهالسلام) ميفرمايند:«همانطور كه روز و شب با هم جمع نميشوند، محبت خدا و محبت دنيا با هم جمع نميگردند.» حب دنيا باعث تباهي خرد و كوري چشم دل ميشود. دوستي دنيا، اندوه بيپايان، آرزوي دست نيافتني و اميد نارسيدني است و انسان را كور، كر، لال و خوار ميكند. كلام گهر بار مولاي متقيان نيز حجت را بر ما تمام ميكند:«پس، دنيا را رها كن كه دنيا دوستي (انسان را) كور و كر و لال و خوار ميسازد.» كبر، حرص، طمع، ريا، خودپسندي و شهوات از جمله صفات منفي است كه نصيب دنيا دوستان ميگردد. حضرت امام صادق (عليهالسلام) در حديث زيبايي چنين ميفرمايند:«دنيا چونان تنديسي (كالبدي) است كه سرش كبر، چشمش حرص، گوشش طمع، زبانش ريا، دستش شهوت،پايش خودپسندي، قلبش غفلت، رنگ و جلوهاش فنا و حاصلش نيستي است. پس كسي كه آن را دوست بدارد متكبر شود و كسي كه آن را نيك بداند حرص و آز يابد و كسي كه در جست و جويش باشد طمع ورزد و كسي كه آن را ستايش كند لباس ريا پوشد و كسي كه ارادهاش كند خودپسند شود و كسي كه بدان تكيه كند به غفلت افتد و كسي كه شيفتة متاع آن شودبه فتنه افتد و متاع از دستش برود و كسي كه متاعش را گرد آورد و در آن بخل ورزد او را به جايگاهش كه همان آتش است سوق دهد.» عالم فيزيك، دنياي دوگانگي و عالم اضداد است. چون در اينجا همه چيز در مقابل يكديگرند. مثلاً نور در مقابل ظلمت، خوب در مقابل بد، زيبا در مقابل زشت، بالا در مقابل پايين و … براي عروج به عالم بالا بايد از اين دوگانگي عبور كرد. مولاي عارفان حضرت علي (عليهالسلام) ميفرمايند:«پيش از آنكه پيكرهايتان از دنيا برود، دلهاي خود را از آن بيرون بريد، زيرا در اينجا آزمايش ميشويد و جز براي آن آفريده نشدهايد.» دنيا وسيله است و هدف نميباشد، پس بايد تمام توجه انسان به هدف باشد، بايد توجه داشت كه وسيله، حجابِ هدف نشودو براي از دست رفتن وسيله نبايد ناراحت گرديد. زاهد زاهدان حضرت علي (عليهالسلام) “جابرابن عبداللـه را ديد كه آهي بر كشيد، (حضرت) فرمودند: اي جابر! براي دنيا آه ميكشي؟ جابر عرض كرد: آري، حضرت فرمودند: اي جابر! لذتهاي دنيا هفت چيز است: خوردني، آشاميدني، پوشيدني، آميزشي، سوار شدني، بوييدني و شنيدني. لذيذترين خوردني عسل است و آن آب دهان مگسي باشد، گواراترين آشاميدني آب است كه بر خاك روا و روان است، بهترين پوشيدني ابريشم است و آن از آب دهان كرمي باشد، برترين همبستر شدني زنانند و آن فرو رفتن مبالي در مبالي و نزديكي دو عضو همانند، زيباترين چيز كه در زن است (لذت جنسي) از زشتترين عضو او خواسته ميشود، بهترين سوار شدني اسب است و آن كشنده است، ارزشمندترين بوييدني مشك است و آن خون ناف حيواني باشد و بهترين شنيدنيها غنا و آواز است كه آن هم گناه باشد. پس آدم خردمند براي چيزهايي با اين اوصاف هرگز آه نميكشد. جابرابن عبداللـه ميگويد: به خدا سوگند از آن زمان به بعد هرگز دنيا بر دلم خطور نكرد.» انسان براي نجات از دنيا بايد به ايمان و تقواي الهي پناه برد و با توكل بر خدا، سعي در ترك آن نمايد. حضرت لقمان (عليهالسلام) در اندرز به فرزندش فرمود:«فرزندم! دنيا درياي ژرفي است كه خلق بسياري در آن از بين رفتهاند، پس كشتي خود را در اين دريا، ايمان قرار ده و بادبان آن را توكل و توشهات را تقواي خدا. اگر نجات يافتي به سبب رحمت خداوند است و اگر از بين رفتي به سبب گناهان خودت ميباشد.» براي نجات از بيماريهاي حاصل از دنيا و دنيا دوستي و تبعات ناشي از آن، انسان بايد با واكسن زهد خودرا ايمن نمايد. شايد به همين دليل است كه بزرگان، زهد و زاهد را بسيار ستودهاند، آنان معتقدند زهد، ريشه، ميوه و ياور دين است. شكر نعمات، صبر بر بلاها و رها كردن آنچه انسان را از خداوند باز دارد، از محاسن ديگر زهد است. حضرت امام صادق (عليهالسلام) ـ آن امام عابد و زاهد و عارف ـ ميفرمايند:«زهد كليد در آخرت است و برائت از آتش. زهد آن است كه هر چه تو را از خدا باز دارد رها كني، بي آن كه بر از دست دادن آن افسوس خوري و نه بر اثر فرو گذاشتن آن دچار غرور و خودپسندي شوي و نه چشمداشت گشايشي از آن داشته باشي و نه خواهان ستايشي در قبال اين كار و نه طالب عوض و جبران آن باشي. بلكه از دست دادن آن را مايه آسايش و بودن آن را آفتي (براي خود) داني و همواره از آفت گريزان باشي و به آسايش چنگ زني.» زاهد همواره مرگ را به ياد داشته، براي آن آماده است؛ زاهد از زنده ماندن دلتنگ و مشتاق آخرت و لقاي پروردگار است. مرگ جسم براي زاهد بياهميت ولي مرگ دل برايش مهم و مورد توجه است؛ پيكر او در دنيا و دلش در آخرت است. حضرت علي (عليهالسلام) ـ آن زاهدبيهمتايِ دهر ـ در وصف زاهدان ميفرمايند:«مردمي بودند در دنيا، كه نميدانستند دنيا چيست، در آن چون كسي به سر بردند كه از مردم دنيا نيست. كار از روي بصيرت كردند و در آنچه از آن پرهيزشان بايدسبقت جستند. تنهاشان (اينجا به كوشش است ليكن به حقيقت) ميان مردم آخرت در گردش است. مردم دنيا را ميبيند كه مرگ تنهاشان را بزرگ ميپندارند، اما آنان مرگ دلهاي زندگان را بزرگتر ميشمارند.» ختم كلام را قطعة زيبايي از كتاب ارزشمند “تفسير ادبي و عرفاني قرآن مجيد” قرار ميدهيم:«هر چه در راه بنده آيد كه سر به فسادي زند، از آن بايد احتراز نمود و دوري كرد و آن چهار چيز است: يكي دنيا، ديگري خلق، سومي نفس و چهارمي شيطان. دنيا توشه و زاد است و تو مسافر در كشتي نشسته! اگر زيادت بر گيري كشتي شكسته و غرق شود و تو هلاك شوي، خواهي كه از فتنة دنيا رهايي يابي بدان و بخوان كه: سبك باران رستند و گران باران خستند. دوم خلق است كه تا رانده از درگاه حق نبود گِرد خلق نگردد، چه هر كه با خلق آرام گرفت از حق باز ماند! دوستي حق و دوستي خلق در يك دل با هم جمع نشوند. سوم نفس است كه مايه هر سودائي است و اصل هر غوغايي، اگر توفيق رفيق بود و در جهاد با نفس او را دست باشد،كارت چنان آيد كه رستگار شوي. چهارم شيطان است كه خداوند به او فرمود: برو با آنها در مال و فرزند شريك باش، اما نه هر دلي خانه شيطان بود، دل باشد كه حرم رحمان بود و شيطان نيارد كه گِرد وي گردد كه بسوزد.» اي كاش ما نيز ميتوانستيم همچون علي مرتضي (عليهالسلام) بگوييم: “ اي دنيا ديگري را فريب ده كه من توراسه طلاقه كردم” ولي افسوس كه ما در عمل، آخرت را سه طلاقه كردهايم! پس بهتر آنكه دست دعا بالا برده و ملتمسانه بگوييم:«ربنا آتنا في الدنيا حسنه و في الاخره حسنه و قنا عذاب النار» Reference: Dr. Motaleb Barazandeh, Penetration in Metaphysical Mysteries, Navid publications, 1380 Metaphysics, Self-realization & Theology
Dr Motaleb Barazandeh
متافيزيك، خودشناسي و خداشناسي - دکتر مطلب برازنده مآخذ: کتاب رخنه در اسرارمتافیزیک، تآلیف مطلب برازنده، انتشارات نوید معرفت از جمله مراحل تكامل انسان است كه در افراد مؤمن پس از تعبد فراوان و مزين شدن به زيور زهد حاصل ميگردد. معرفت(شناخت) روشنايي دل و نشان فضيلت و ايمان است. آنان كه شناخت ندارند، دلهاشان تاريك و از نور ايمان تهي ميباشد. پيامبر گرامي اسلام حضرت ختمي مرتبت(صلياللـهعليهوآلهوسلم) ميفرمايند:«شناخت، سرمايه من است و خرد، ريشة دينِ من و عشق، اثاث من و شوق، مركب من و ياد خداي عزوجل، همدم من». پس براي هر فرد سالك طريق دوست، واجب است كه معارف لازم را از اهل آن بياموزد. مهمترين اركان معارف شامل شناخت خود، خدا، رسول اللـه، دنيا، آخرت، مرگ و شيطان است. شناخت زماني حاصل شده كه اثرات آن آشكار گردد، مولاي عارفان و درياي معرفت الهي حضرت علي(عليهالسلام) ميفرمايند:«هركه خدا را شناخت تنها شد. هر كه خود را شناخت مجرد شد، هر كه دنيا را شناخت از آن دل كَند، هر كه مردم را شناخت تنهايي گزيد.» فردي كه جميع معارف لازم را كسب كند، عارف گفته ميشود(كه اين توفيق نصيب همه كس نميگردد). در كتاب ارزشمند“تفسير ادبي و عرفاني قرآن مجيد” از قول عرفا نقل شده است:«حيات معرفت عبارت است، از خلق عزلت گرفتن، با حق خلوت كردن، زبان به ذكر گشودن، دل در فكر داشتن،گهي از نظر جلال و عزت در هيبت بودن، گهي بر اميد نظر لطف بر سر مراقبت رفتن، پيوسته جان بر تابه عشق كباب كردن، پروانهوار همي سوختن و در شب تاريك چون والان به فغان آمدن، بر اميد آنكه تا سحرگاه صبح اميد بردمد؛ و او تعهد بيماران كند و گويد: اي فرشتگان شما گِرد دل ايشان طواف كنيد تا من مرهم بر جراحات نهم.»(واللـه عليم حكيم) خودشناسي: خودشناسي غايت ونهايت شناختهاست كه به شناخت خداوند حكيم منتهي ميشود(انشااللـه). در كلام معصومين آمده است كه خودشناسي نافعترين معارف است و يا آمده است كه هر كس خود را بشناسد، خداي متعال را خواهد شناخت. لذا خودشناسي برترين حكمتها و سودمندترين شناختهاست.(نادانترين مردم آنهايياند كه خود را نميشناسند.) انسان از سه بخش جسم، روان و روح تشكيل شده است. روح هسته مركزي وجود انسان و جوهرة اصلي اوست و از حضرت حق منشاء گرفته است(و نفخت فيه من روحي) و به سوي او نيز باز خواهد گشت(انا للـه و انا اليه راجعون).جسم ابزار و وسيلهاي است كه در مدت كوتاه زيستن در عالم فيزيكي در اختيار ميباشد و امانتي بيش نيست. روان نيز بخش حد واسط جسم و روح است، ماهيت جسم و روح بسيار متفاوت ميباشد، جسم زميني و روح آسماني و تفاوت آنها به معناي واقعي از زمين تا آسمان است، لذا با اين همه تفاوت براحتي نميتوانند كنار هم قرار گيرند، مگر آنكه چيز سومي بعنوان حد واسط بين آنها قرار گيرد كه همان روان ميباشد. برخي اعتقاد دارند روان حاصل روابط و تأثيرات متقابل جسم و روح ميباشد.(اللـه اعلم) گمان ميرود آن خودشناسي كه منتهي به خداشناسي ميشود، همان شناخت روح باشد. روح داراي صفات و ويژگيهايي است كه شناخت آن به شناخت خالق يكتا كمك ميكند، چرا كه شناخت كامل حضرت حق امري محال است. شايد بهترين نتيجه حاصل از تعمق و تفحص در مقولة خداشناسي آن باشد كه بدانيم قدرت شنـاخت خداوند عظيم را نداريم پس بهتر آنكه خاضعانه عرض كنيم: مولاي يا مولا انت العظيم و انا الحقير، انت الكبير و انا الصغير… و به ياد داشته باشيم كه«قل الروح من امر ربي و ما اوتيتم من العلم الا قليلا» و اما قطرهاي از آن قليل بدين شرح است: روح با حواس پنجگانه قابل احساس نميباشد و نميتوان از طريق ابزار مادي با آن تماس برقرار كرد. براي مثال نميتوان روح را ديد و يا لمس كرد، يا نميتوان از طريق تلفن و امثال آن با ارواح ارتباط برقرار نمود(حداقل تا امروز)، خداوند لطيفِ خبير نيز قابل احساس با حواس پنجگانه نبوده و قابل تماس با ابزارهاي مادي نميباشد. روح در جسم يكتا بوده، جايگاه مشخص ندارد هر چند اثرات حضور آن در تمام قسمتهاي بدن مشهود است، خداوند احد و صمد نيز در جهان هستي يگانه بوده، در عين حال كه هيچ جاي مشخصي ندارد و در همه جا حاضر است. روح قدرت تحريك جسم را دارد و آن را اداره ميكند، قدرت تحريك و ادارة جهان نيز در اختيار حضرت حق ميباشد(ان اللـه علي كل شيء قدير). روح بر جسم آگاهي دارد ولي جسم از شناخت روح ناتوان است، خداوند عليم نيز بر جهان آگاهي كامل دارد ولي مخلوقات از شناخت او عاجزند(و اللـه واسع عليم). روح بر جسم احاطه كامل داشته، خداوند نيز بر جهان هستي احاطه و اشراف كامل دارد. روح پيش از پيدايش جسم وجود داشته، بعد از مرگ جسم نيز باقي خواهد ماند، خداوند كريم نيز ازلي و ابدي ميباشد. حضرت امام صادق(عليهالسلام) ـ آن مؤسس اولين دانشگاه علوم الهي ـ ميفرمايند:«خودشناسي انسان اين است كه خويشتن را به چهار طبع و چهار ستون و چهار ركن بشناسد، چهار طبعش خون است و صفرا و باد و بلغم، ستونهايش خرد است كه از خرد، فهم و حافظه مايه ميگيرد و اركانش نور است و آتش و روح و آب.» خداشناسي: شناخت خداوند عزوجل آغاز دينداري، از جمله بالاترين شناختها و عامل كامل شدن معرفت است. شناخت حضرت حق تعالي سبب دوستي با او و بينيازي از خلق و دل كندن از دنيا ميشود. كسي كه خدا را بشناسد تنها نخواهد ماند(هو معكم اين ما كنتم) هر چند به ظاهر از خلق دور ماند، چرا كه خداشناسي مونس هر تنهايي و يار و ياور هر بيكسي است. خداشناسي نيروي هر ناتواني، روشنايي هر تاريكي و شفاي هر بيماري است(يا من اسمه دوا و ذكره شفا). آنكس كه توفيق معرفت حق نصيبش شود، روزها را به روزه و شبها را به عبادت سپري ميكند. كنترل زبان و شكم و مصون ماندن از آفتهاي بيشمار و تبعات ناشي از آنها، از بركات ديگر شناخت خداوند ميباشد. خدا را بايد به خدا شناخت، اگر از طريق ديگر نيز او را بشناسيم، اين طريق از خود او سرچشمه ميگيرد. مرحوم شيخ صدوق رحمه اللـه تعالي اليه ميفرمايند:«اگر او را با خردهاي خود شناخته باشيم، اين خردها عطيه الهياند، اگر به واسطه پيامبران و فرستادگان و حجتهايش او را شناخته باشيم، اين خداي عزوجل است كه آنها را برانگيخته و فرستاده و به عنوان محبتهاي خويش برگزيده است. اگر به واسطه خودشناسي به شناخت او رسيده باشيم، نفسهاي ما نيز آفريده خدايند، بنابراين در هر صورت ما خدا را به خدا شناختهايم.» شايد در ذهن برخي آمده باشد كه اگر در دوران كودكي و قبل از سن تكليف ميمردند، مستقيم به بهشت ميرفتند و نياز به تحمل اين همه مشكلات و سختيها در دنيا نداشتند، مولاي متقيان حضرت علي(عليهالسلام) ميفرمايند:«دوست ندارم كه در كودكي ميمردم و به بهشت ميرفتم و بزرگ نميشدم تا پروردگارم عزوجل را بشناسم.» شناخت خداوند به سه طريق صورت ميگيرد. اول شناخت او با آيات آفاق كه يك نگاه شهودي و علم حضوري است و طريق عوام ميباشد كه از طريق شناخت طبيعت به خداشناسي ميرسند. دوم شناخت او با آيات انفس(خودشناسي) كه يك نگاه فطري و نظري و علم حصولي است و طريق خواص ميباشدكه از طريق دل به شناخت حق تعالي ميرسند. شناخت خداوند منان با آيات انفس مفيدتر است چون معمولاً با اصلاح صفات و اعمال نفس همراه است. پس انديشيدن در آيات آفاقي و انفسي به شناخت خداوند منتهي ميشود و اين نيز به نوبة خود راهنماي انسان به سوي حق و شريعت الهي ميباشد. سوم شناخت خداوند لطيف از طريق رؤيت ميباشد كه طريق اولياء است و همگان را به آن راه نيست. از ديدگاه ديگر، انسانها به سه صورت، معرفت حق تعالي را حاصل ميكنند. اول تقليد كه خداوند به واسطه حواس و امور قابل احساس شناخته ميشود، دوم استدلال كه خداوند به واسطه عقل و برهان شناخته ميشود و سوم كشف كه به واسطه مكاشفات دروني، خداوند شناخته ميشود. «مردي به نام مشاجع حضور رسول خدا(صلياللـهعليهوآلهوسلم) رسيد و عرض كرد: اي رسول خدا! راه شناخت حق چيست؟ حضرت فرمودند: شناخت نفس. عرض كرد: اي رسول خدا! راه سازگاري با حق چگونه است؟ فرمودند: ناسازگاري با نفس. عرض كرد: اي رسول خدا! راه رسيدن به خشنودي حق چيست؟ فرمودند: ناخشنودي نفس. عرض كرد: اي رسول خدا! راه رسيدن به حق چيست؟ فرمودند: رهاكردن نفس. عرض كرد: اي رسول خدا! راه دست يافتن به طاعت خدا چگونه است؟ فرمودند: نافرماني نفس. عرض كرد: اي رسول خدا! راه رسيدن به ياد حق چيست؟ فرمودند: از ياد بردن نفس. عرض كرد: اي رسول خدا! راه نزديك شدن به حق چيست؟ فرمودند: دور شدن از نفس. عرض كرد: اي رسول خدا! راه انس گرفتن با حق چگونه است؟ فرمودند: رميدن از نفس. عرض كرد: اي رسول خدا! راه رميدن از نفس چيست؟ فرمودند: كمك جستن از حق در برابر نفس.» با اين همه اهميت خودشناسي و خداشناسي، جاي آن را دارد كه از خود سؤال كنيم، به عنوان مدعيان بودن در مسير تكامل، چقدر معارف لازم را آموختهايم؟ چقدر توفيق كسب معرفت نصيب ما شده است؟ آيا سرماية لازم(معارف) را جهت بودن در اين مسير فراهم كردهايم؟ آيا جزء آنان هستيم كه دوست دارند در كودكي ميمردند و مستقيم و بدون زحمت به بهشت ميرفتند؟! يا جزء آنان هستيم كه دوست دارند بزرگ شوند تا بتواند به توفيق خداشناسي نائل گردند؟ Reference: Dr. Motaleb Barazandeh, Penetration in Metaphysical Mysteries, Navid publications, 1380 |
|